<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>طبال ها</title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/</link>
<description>ما دقیقن منتظر چی هستیم؟</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 18:54:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>Je suis pardue</title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چرا بايد ادامه بدم؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 18:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=187</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>وغ</title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-186.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عجيب است. هميشه در سخت‌ترين و بدترين لحظه‌هاي زندگي‌ام، بچه‌‌‌ي بيماري نزديكم هست كه در حد مرگ گريه مي‌كند و جيغ مي‌كشد.يعني نقشش دقيقن ريدن توي اعصاب من است. جوري كه در آن لحظه موفق مي‌شوم بدترين تصميم را بگيرم.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 13:28:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=186</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-186.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گابیتا اتیلیا لیلی</title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمي‌توانم ننويسم. از صبح همين طور تهوع داشته‌ام. هي دست به دهان دويده‌ام بيرون از كلاس. مثل همه‌ي وقت‌هايي كه اضطراب دارم خيلي زياد. مثل همه‌ي وقت‌هايي كه مي‌دانم اتفاق بدي دارد مي‌افتد و كاري از دستم برنمي‌آيد. از صبح صحنه‌هاي &lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt1032846/&quot; target=_blank&gt;این فیلم&lt;/A&gt; لعنتي از جلوي چشمم كنار نمي‌رود. نمي‌تواند قبول كنم كه همه چيز خوب پيش خواهد رفت. ور سرزنش‌گر ذهنم مدام تكرار مي‌كند :&quot;تنهايي از پسش برنمي‌آيد. تنهايي از پسش برنمي‌آيد.&quot; و هي بغضم مي‌تركد فكر كه مي‌كنم به تو، به شما كه حالا دو نفريد. تا فردا ساعت چهار بي‌شك مي‌ميرم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 20:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نه روسري نه تو سري! </title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درست در يكي از مهم‌تريم لحظه‌هاي زندگي‌ام،‌توي فرودگاه،‌زماني كه داشتم سوار هواپيما مي‌شدم تا براي هميشه از اين‌جا بروم،‌پسري كه روي صندلي مترو كنارم نشسته بود زد روي كوله‌پشتي‌ام و با خانوم خانوم گفتنش از خواب بيدارم كرد. چه كارم داشت؟ مي‌خواست بگويد روسري‌ام از سرم افتاده. قبلن برايتان توضيح داده‌ام كه.زندگي واقعي من آن چيزي‌ است كه توي خواب مي‌بينم. اين زندگي‌ام خواب‌هاي آشفته‌ي زندگي واقعي‌ من است.خب فكر مي‌كنم بتوانيدحدس بزنيد در آن لحظه چه حسي نسبت به آن پسر،‌روسري‌ام و احمدي نژاد داشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 14:55:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هم این!</title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-183.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; رفته‌اي پياده‌روهايي را كه يك‌جايي تمام مي‌شوند و مي‌رسند به ديوار؟بازگشتن ازشان عجيب تلخ است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 17:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=183</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-183.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تمدن</title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-182.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يادش به‌خير آن‌وقت‌ها كه هر كجا بوديم راهمان را كج مي‌كرديم به سمت چهار راه ولي‌عصر به هواي نشستن توي تمدن. آن‌هايي اين حرفم را مي‌فهمند كه مدت‌هاست مي‌دانند چرا پايم را توي تمدن نمي‌گذارم با اين همه دل‌تنگي. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 16:46:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=182</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-182.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حالا</title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-181.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا ما، سه نفر شده‌ايم. مامان،‌ الهه و من. حس مي‌كنم اين خانه حالا براي ما سه نفر زيادي بزرگ است. ما بايد خانه‌اي داشته باشيم كه بسيار كوچك باشد. آن‌قدر كه حتمن دونفرمان در يك فضاي مشترك باشيم و حواسمان بيشتر از قبل به هم باشد. حالا من اغلب توي آن يكي اتاقم و الهه اين‌جاست و مامان هم يا توي آشپزخانه است يا جلوي تلويزيون نشسته و چاي مي‌خورد. اين است كه ما، هم را كم‌تر از وقتي كه عليرضا هنوز نرفته بود مي‌بينيم. حالا كم‌تر به بهانه‌ي چاي يا ميوه جلوي تلويزيون جمع مي‌شويم و ديگر از آن جلساتي كه هر شب بعد از شام توي آشپزخانه برگزار مي‌كرديم و از اتفاقات خنده‌دار روزمان حرف مي زديم و آن‌قدر مي‌خنديديم كه اشكمان در مي‌آمد خبري نيست. مامان اين روزها تنهاست. نه كه ما تنهايش گذاشته باشيم. نه! بيشتر هوايش را داريم. اما گاهي اوقات آدم يك جوري احساس تنهايي مي‌كند كه با حضور صدهزار مردم هم غمگين‌ است. مي‌فهمم‌اش.گاهي شبها، يكهو دست از كارم مي‌كشم و مي‌آيم بيرون از اتاق و به مامان نگاه مي‌كنم. مبادا كه در تنهايي‌ چاي بخورد و دلش براي پسر دردانه‌اش تنگ شود و اشك بريزد پنهاني. نگرانش هستم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پ.ن: شايد من در نقل مكان كردن وبلاگي ركورددار باشم. اما خب دليلش اين است كه واقعن بايد حس خوبي نسبت به يك صفحه داشته باشم تا بتوانم توش بنويسم. زود خسته مي‌شوم از يك صفحه و همين كه رفتم دلم برايش تنگ مي‌شود. الان ديگر نمي‌توانم اين‌جا بنويسم. فكر مي‌كنم به آن‌هايي هم كه اصرار مي‌كردند من و مريم برگرديم و دوباره طبال را بنويسيم ثابت شد كه نه ما ديگر ماييم و نه اين‌جا ديگر طبال.دوست داشتم اين روزها كه دارد هوا سرد مي‌شود برگردم كنار بخاري‌ام بنشينم. اما خب نمي‌شود. و اين‌جا هم نمي‌توانم بنويسم. فعلن &lt;A href=&quot;http://www.virginiaa.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;این جا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; مي‌نويسم. تا ببينم مذاكراتم در مورد&lt;A href=&quot;http://www.kenarebokhari.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;کنار بخاری&lt;/A&gt; به كجا مي‌رسد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 15:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=181</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-181.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-180.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;او&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حس مي‌كنم عشقي دارد در من ريشه مي‌دواند. حركت و رشدش غلغلكم مي‌دهد. براي همين اين روزها به يك شادي عجيب و غريب و بي‌سابقه مبتلا شده‌ام.غلغلکم مي‌آيد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 17:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=180</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-180.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-179.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;رفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اس‌ام‌اس‌هاي خداحافظي‌ات از توي ترمينال غمگين‌تر شعر عاشقانه است براي من. كسي جز من كه هميشه عشقي در دوردست داشته‌ام و هميشه آني بوده‌ام كه مانده و ديگر راه و رسم انتظار كشيدن را از بر شده اين شعرها را نمي‌فهمد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 17:16:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=179</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-179.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://tabbal.blogfa.com/post-178.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ffff00&gt;خيلي دور خيلي دورتر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دوست دارم همين الان ساعت نيمه شب يك ماه ديگر باشد. و تو دل‌تنگ من.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 17:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabbal&amp;postid=178</comments>
<dc:creator>tabbal</dc:creator>
<guid>http://tabbal.blogfa.com/post-178.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
