|
ما دقیقن منتظر چی هستیم؟
|
به اوضاع سابق برگشتم. همهي آنهايي كه من اين روزها باهاشان حرف ميزنم فهميدهاند كه من بار ديگر عاشق شدهام. حالا يا از وبلاگم، يا از حرفهايم يا از آرام بودنم. بعد من بايد دوباره براي همهشان توضيح دهم كه همه چيز اصلن از كجا شروع شد و حالا در كجاي كاريم. بعدش از من ميپرسند كه اسم طرف چيست. و من بهشان ميگويم. و آنها كمي مكث ميكنند و ميگويند فلان چیز نیست؟ من ميگويم نه! درست بر وزن آذين. و تعجب ميكنند و ميپرسند كه معناي اسمش چي است و يكجوري من را وادار ميكنند كه برايشان توضيح بدهم كه اسمش در واقع ایرانی نيست و از اين حرفها. خب اينها بد نيست. اما من با خودم فكر ميكنم نكند من از روي تنهايي بزرگم فكر ميكنم كه عاشق او شدهام؟ و اين از او نوشتنها، اين هوس ديدنش، اين با ديگران از او حرف زدنها باعث ميشود عادت كنم بهش. نميدانم اين خوب است يا نه. نميدانم بايد اين راه را ادامه بدهم يا نه. براي همين هي خودم را مجبور ميكنم كه بهشان بگويم هيچ اتفاقي نيفتاده است. و من فقط حس ميكنم كه كنار او آرامم و اين ميتواند مقدار خيلي خيلي زيادي تلقين باشد. يعني ميخواهم يك جوري بهشان بفهمانم كه هر بار با من حرف ميزنيد فقط از خودم حرف بزنيد. در مورد او از من سوال نپرسيد. بگذاريد باور نكنم كه وارد زندگيام شده است. بگذاريد همين طور دورادور دوستش داشته باشم و جايي باشد در جهان كه آرام باشد براي من تا هر وفت كه دلتنگ شدم سري بزنم به او و كنارش سيگاري بكشم. به خدا فقط همين را ميخواهم از اين رابطه اگر بگذارند.
ديشب براي دوربين لبخند زده بودم. اولش نفهميدم. بعد كه همه رفتند خانههايشان و من رفتم سراغ عكسها، ديدم من براي دوربين لبخند زدهام. و انگار كه مدتها باشد خودم را نديده باشم يكهو گفتم اه!من چقدر بزرگ شدم. و زوم كرده بودم روي چهرهي خودم كه نشسته بودم كنار مامان و داشتم ميخنديدم. واقعن ميخنديدم. يادم نيست درست موقع دويدن فرشته به سمت ما و يك دو سه گفتنش چي شده بود كه من زده بودم زير خنده. اما خوب معلوم بود كه اين، از آن خندههاي ساختگي براي دوربين نبود. خندهي واقعي بود.حالا ميگويم كه چرا اين خنده اين قدر برايم مهم است.
از روزي كه تصميم گرفتم ديگر موهايم را اطو نكشم و با موهاي فرفريام زندگي كنم آن چند تار موي سفيد را هم نديده بودم. امروز باز هوس موهاي صاف صاف،كشاندم جلوي آينه يكي دوساعتي و باز پيدايشان كردم. اين بار ناخودآگاه تصوير خودم در ميانسالي با موهايي كه هر روز سفيد و سفيد ميشود جلوي چشمم نيامد.فقط فكر كردم كه خب،من دارم زندگي ميكنم. ميگويم كه چرا اين زنده بودن يكهو برايم مهم شد.
ديروز را كه تولدم بود براي خودم عزا كردم. جواب تلفنها و اساماس ها را نميدانم. روز سگيام بود. همانهايي كه انتظار داشتم بهم زنگ بزنند زنگ زده بودند. و من جوابشان را نداده بودم. نه كه برايم مهم نباشند. فقط براي اينكه حوصله نداشتم. دلم نميخواست صداي من هميشه سرخوش را آنطوري بشنوند. خسته،بيحوصله،كلافه. حالا امروز رفتهام دانه دانه ميس كالهايم را نگاه ميكنم و ميخواهم بروم بهشان زنگ بزنم. نه كه حالا خسته و بيحوصله و كلافه نباشم. فقط فكر ميكنم شايد صداي آنها بتواند كمكي بهم بكند. مثل حرفهاي حامد كه حالم را بهتر كرد.هرچه باشند آنها تنها كساني هستند كه من دارم. بعضيهايي هم كه فكر ميكردم بهم زنگ ميزنند زنگ نزده بودند. بايد بروم بهشان زنگ بزنم براي اينكه دارم زندگي ميكنم و نبايد فراموش شوم.
ديروز حالم خوب نبود- و حالا هم نيست-براي اينكه پريشب، يعني شب تولدم بايد براي من اتفاقي ميافتاد كه نيفتاد. فكر نميكردم ديروز صبح از خواب بلند شوم. قرار بود بميرم. خودم اين قرار را با خودم گذاشته بودم و نشد. نشد كه شب تولدم بميرم و همه چيز تمام شود. براي همين ديروز صبح،چشمهايم را كه باز كردم و دوباره چشمم به چيزهايي افتاد كه شب قبلش فكر ميكردم براي آخرين بار است كه نگاهشان ميكنم حالم گرفته شد. امروز هم حالم گرفته شد. اوضاع با ديروز فرقي نكرده فقط فكر ميكنم حالا كه نشد همه چيز تمام شود، حالا كه هنوز بلدم بخندم،موهايم دارد سفيد ميشود، هديه ميگيرم، حالا كه ماهور ياد گرفته بگويد خاله، حالا كه بعضيها هنوز به يادم هستند، حالا كه جايي را پيدا كردهام كه آرامش جهان در آنجاست، حالا كه دارم عاشق ميشوم خب بايد زندگي كنم. حتا اگر چيزي من را به اين زندگي وصل نكند. شايد خودم بايد چيزهايي كه پيدا كنم كه من را به زندگي وصل كند. مثلن همين عشق، بايد مزه مزهاش كنم حتا اگر طعم گه بدهد. فكر ميكنم داروي زندگيام است.
لبخند زد، در را باز كرد، دستش را گذاشت روي كوله پشتيام و وارد شب ديماهم كرد. نگاهش كردم. از پلهها رفت بالا، كنار بقيه. خيلي دور شده بودم از او، كه ديدم عاشقش شدهام. همين طور راه ميرفتم تند و تند و پالتويم توي دستم بود. گرمم بود.دست هایم گرم بود حتا.
با تو از همه چيز گفتهام. دلت هرگز نخواست كه از گذشتهام بداني و چيزي نگفتم. اما از حالم با خبري. از گذر روزهايم برايت ميگويم، از تجربهها، رابطهها، آدمها. از روياها و خوابهايم زياد ميداني. خيابانهايي را كه دوست دارم ميشناسي، موسيقي مورد علاقهام را ميداني چيست، بعد از اين همه وقت خيلي چيزها را دربارهي من ميداني جز اينكه من، عاشقت هستم. چيزي بهت نگفتهام شايد براي اينكه فكر ميكنم ميداني تمام اينها با توست كه معنا ميشود. شايد براي اينكه فكر ميكنم ميداني تو اگر نبودي در گذشتهاي كه هرگز نخواستي ازش حرف بزنيم دفن ميشدم.
آن شب وارد كافه كه شدم تنهاي تنها نشسته بود و كتاب ميخواند.نور عجيبي بود. دوست داشتم بيشتر از آن پيشش بمانم، گفت نميمانيد؟ گفتم نه بايد بروم عجله دارم. عجلهاي هم نداشتم. همين كه آمدم بيرون از كافه نوشتم براي مريم: خداي من!چقدر خستهست. اس ام اسي كه هرگز نرسيد.
* عنوان از اين فيلم است.
منتظرم باريدن برف را از توي گوي شيشهاي ورونيكاييام ببينم.
اين كه من نميدانم اين زن اصلن از كجا پيدايش شده و آمده افتاده توي زندگي من خوب است. از گذشتهاش هيچ چيز نميدانم. اصلن از حالش هم نميدانم. فقط تنهايياش را حس ميكنم و آرامشش را دوست دارم. نه ميتوانم با كسي ازش حرف بزنم و نه ميتوانم ازش بنويسم. خب اين كه بگويم دارد در من زندگي ميكند حرف بيسرو تهيست. اما براي خودم همين كافيست. گاهي اوقات حس ميكنم دارم او را زندگي ميكنم نه خودم را. نشستهام روي نيمكت پارك منتظر دوستم، يكهو حس ميكنم او هستم. زني سي و دو سه ساله، با موهايي بلند كم پشت. دستهاي كشيده،ابروهاي كوتاه و چشمان درشت. شيرجه ميزند توي آب استخر و تمام طول استخر را كرال شنا ميكند. و آن هياهوي عجيب زير آب ميپيچد توي سرم. و نفس ميگيرم و فوت ميكنم و نفس ميگيرم.نشستهام توي كافه دارم چاي ميخورم حس ميكنم او هستم كه دارد براي خودش سيبزميني سرخ ميكند و آواز ميخواند.صداي جلز و ولز روغن ميآيد و او بيهوده هي سيبزمينيها را هم ميزند. اين جور موقعها يكهو غمگين ميشوم. همين كه يكهو اوي تنها ميشوم و گاهي حتا بغضش را حس ميكنم غمگينم ميكند .نميتوانم آن جوري كه هست ازش بنويسم و اين كه من را به دنياي آرام خودش راه نميدهد عصبيام ميكند.
و به دی ماه سلامی دوباره خواهم داد
ديدم نه!هنوز هم من ميتوانم بخندم من مثل سابق.اصلن از همان وقتي كه مريم و باسط را ديدم جلوي در دانشگاه و رفتم به سمتشان ديگر يادم رفت همه چيز را. دوباره شروع كرديم سهتاييمان همان ديوانهبازيهاي خندهدارمان را در آورديم و هي خنديدم و خنديديم. صدايمان بلند بود. صداي حرف زدنمان، شعر خواندنمان، خنديدنمان. كافه كافكا،كشف جديد من، ما سه تا بوديم و دو سه تا كافيچي و آفتابي كه افتاده بود،داغ داغ. ديدم هنوز ميتوانيم چهارتايي بايستيم توي خيابان، حدود نيم ساعت توي سرما و سر اين مسالهي پيش پا افتاده بحث كنيم كه با هواپيما برويم اروميه يا قطار يا اتوبوس يا سواري؟و هي الكي بخنديم. به توالت عمومي ونك بخنديم،به منوريل بخنديم، به دانشگاه بخنديم،به آيس تي،به كاكائوي مرسي،به ليوان كافكايي، به ترامادول و به هزار تا چيز مسخرهي ديگر كه تنهايي هيچ وقت بهشان نخنديده بودم.خوشحالم كه دوستهايم حالا حالاها پيشم ميمانند.
- دستات چقدر سرده!
- حالم خوب نيست.
- دستات چقدر سرده!
- سردمه.
- دستات چقدر سرده!
- هميشه همين طوريه.
- دستات چقدر سرده!
- نميدونم فكر كنم گرسنمه.
- دستات چقدر سرده!
- خيسه.
- دستات چقدر سرده!
- تازه از بيرون اومدم.
- دستات چقدر سرده!
- استرس دارم.
- دستات چقدر سرده!
- اه ولم كنين بابا!
اين كارم عين ديوانگي است اما دوستش دارم. امروز بالاخره فهميد كه شش سال خبر دارم از بيماريام و به روي خودم نميآورم. شبيه شخصيتهاي فداكار سريالهاي تلويزيوني كه دلشان ميخواهد زودتر بميرند و بروند پيش خدا. شروع كرد حرفهاي تكرارياش را زد. حق هم داشت كمي. اين جور مشكلات زنانه چيزي نيست كه بشود به راحتي ازش گذشت. اما من باهاش كنار آمده بودم و شش سال چيزي نگفته بودم. همين روزهاست كه زنگ بزند وقت دكتر بگيرد. از لحظهاي كه بايد بنشينم جلوي دكتر و از مشكلاتم بگويم نفرت دارم. از آزمايش و قرص و دوا نفرت دارم.نميفهمم!درد يك مسالهي شخصيست. كشيدنش براي من لذت بخش است. چهطور شما به خودتان اجازه ميدهيد در مورد آن هم تصميم بگيريد؟
پ.ن:علت آنكه من اينروزها از مامانم زياد مينويسم اين است كه دوهفته است با هم توي خانه تنها زندگي ميكنيم. يعني بعد از بيست سال زندگي من، اولين باري است كه ما اين همه مدت با هم تنها هستيم. خب طبيعي است كه بيشتر به هم فكر ميكنيم و بيشتر ميرينيم به اعصاب هم.
پ.پ.ن: خود سانسوری در این متن در بالاترین حد خودش قرار دارد. می دانم!
بي ربط: دختران معركهي كلاس 3/3 مدرسهي راهنمايي پونه رونقي موفق شدند در امتحانات زبان بالاترين معدل را بين همهي كلاسها بياورند. و اين براي من يعني خيلي چيزها. لااقل از لحاظ رضایت شخصي و اينها كه خيلي رويم تاثير داشت.دوست دارم زياد ازشان بنويسم.
مامانم هرشب یادم می اندازد قرص های ویتامین و کلسیم و آهنم را بخورم چون دوست دارد صبح زنده از خواب بیدار شوم.چه خودخواهی مادرانه ی غم انگیزی!
بازگشتم به عقب. بس كه برايم مهم شده بود اين مسالهي تنها شدن،تنهايي را گزيدن. نوشتههايم را خواندم، حرفهايي كه زده بودم و شنيده بودم را مرور كردم. موقعيتها را، واكنشها را، نگاهها را. و رسيدم به جايي، به روزهايي كه فكر ميكنم بدون شك از همان موقع اين جور تنها شدهام. فكر كردم،دراز كشيدم روي تخت و خيره شدم به سقف و رسيدم به اينجا كه من، دلگيرم. من از همهي آن هايي كه روزهايي توي زندگيام بودند دلگيرم و براي همين سكوت كردهام.رسيدم به اينجا كه اوايل پاييز تهران فكر كردم ديگر بس است. بس است اين همه لبخند زدن،اين همه گذشتن،به دل نگرفتن. فكر كردم يكجايي بايد بفهمانم به آدمهاي دور و برم كه من راز نگاههايشان را ميفهمم. كه من از هر حركت دستشان هزار تفسير ميكنم و مثل هر انسان ديگري گاهي ميرنجم. بله درست يادم هست كه همان اوايل پاييز تهران بود كه من يكهو دلم گرفت. دلم از كسي كه مدتها رويش حساب ميكردم،دوستم بود،خيلي وقت بود كه كنارم بود، گرفت و هرگز بهش نگفتم. فقط سكوت كردم.به اميد آنكه بفهمد راز سكوتم را. راز نگاه نكردن توي چشمهايش را. راز اين را كه دارم تنهايش ميگذارم. نفهميد. شايد هم فهميد. نميدانم. و فقط هم او نبود. بيدليل بيدليل دلم ميگرفت از همه. همهي خطاهايشان را ميگذاشتم كنار هم و ميرسيدم به اينجا كه بله!او ديگر اوي سابق نيست. بايد فاصله بگيرم ازش. بودنش آزارم ميدهد. و فقط هم كه اطرافيانم نبودند. من هم كم خطا نكردم. اما ماجراي من انگار شبيه كودكي است كه مادرش به تازگي مرده. هر خطايي ميكند انتظار دارد كه ديگران در مقابل بهش محبت كنند. سخت نگيرند بهش. مادرش مرده آخر. تنهاست. كي است كه نداند اين چند وقت چه گذشت به من؟ كي است كه از يك به يك از دست دادن همهي آنهايي كه عمرم بودند خبر نداشته باشد؟كي است كه جلويش بغض نكرده باشم؟ كي است كه غمم را نديده باشد؟ و براي همهي اينها من انتظار داشتم. از همهي آنهايي كه دور و برم بودند انتظار داشتم كه بفهمند من را. بيجاست! ميدانم. گفتم كه. من هم كم خطا نكردم. بله و اين طور شد كه يك به يك آدمها خارج شدند از دايرهي دوستهاي من. و فقط دوستهايم هم نبودند.مامانم خارج شد از دايرهي كساني كه دوستشان دارم چون سالهاست كه ازش دلگيرم،از همان كودكيها،ازهمان شش هفت سالگيهايم. و بابايم كه هيچ وقت در دايرهام نبود و خواهرانم و برادرم. سكوت كردم و ديگر برايشان حرفي نداشتم جز همان حرفهاي تكراري. و من ساكت ماندم. به اميد اينكه بفهمند. شايد هم فهميدند. نميدانم. دوست دارم همهشان برگردند. دوست دارم صدايشان را بشنوم. دوست دارم با هم سيگار بكشيم و حرف بزنيم به اندازهي تمام روزهاي با هم نبودنمان.حس ميكنم به دلجويي نياز دارم در حالي كه آنها نميدادند حتا كه من ازشان دلگيرم. من آدم اين جور زندگي كردن نيستم.من تنهايي را بيشتر از اين تاب نميآورم. اما عادت ميكنم. راست ميگفت كه آدم به چيزهايي عادت ميكند كه دوستشان ندارد. اين روزهايي كه به خاطرش تمام تابستان را دوام آوردم دارد به همين راحتي تمام ميشود. من هنوز زندهام بي كه خودم اين را بخواهم.
جدا كه ميشدم از فروغ پرسيدم:«راستي ساعت چنده؟» و گفت:«چار و نيم.» ديدم دلم نميخواهد هيچ كاري بكنم. مثلن يك وقتهايي هوس ميكنم همين طور خيابان شيخ بهايي را بيايم پايين و برسم به ملاصدرا و بروم سمت ونك و سري به شهر كتاب بزنم و لوازم التحرير بخرم. يا مثلن خيابان ونك را كه اين همه پاييزش شاهكار است بيايم و وسط راه زنگ بزنم ببينم اگر مونا توي باشگاه است بهش سربزنم و بعد همين طوري وليعصر را بيايم پايين و هرجا كم آوردم سوار اولين اتوبوسي شوم كه ميآيد. هرجا كه رفت. بعضي وقتها دوست دارم زود بيايم خانه و فقط بخوابم. بعضي وقتها دوست دارم اصلن تا بعد از غروب بمانم توي دانشگاه و بعدش بروم پيش پري و كمي پيشش بمانم و چاي بخورم و بعد بيايم خانه. اما امروز، جلوي در كه از فروغ جدا ميشدم دلم نميخواست هيچ كاري بكنم. حوصلهي راه رفتن را نداشتم. حوصلهي كافههاي جديدي را كه تصميم گرفتهام تنهايي بهشان سر بزنم نداشتم. حوصلهي مجله خريدن، گلدان خريدن، از بالاي پل هوايي كردستان به اتوبان نگاه كردن را هم نداشتم. يعني دلم ميخواست اصلن همان جا بمانم. روي همان زميني كه از صبح حس ميكردم زير پايم سست است. الهه امپيتري پليرم را برده است و مال خودش را گذاشته براي من. لامصب دم به دقيقه شارژ خالي ميكند. دكمههايش خراب است. صدايش در نميآيد. خوب بلد است بريند به حال آدم. گفتم اصلن بروم خوابگاه يك كم با بچهها حرف بزنم شايد بهتر شدم. گفتم بروم پيش آرايه شايد حرفهاي خوب زديم حال و حوصلهام آمد سرجايش. گفتم بروم از نمايشگاه نقاشي بچهها ديدن كنم شايد چيزي بهم وحي شد. اما نميتوانستم. همين طور به فروغ كه رفت به سمت دكه و روزنامهاش را برداشت و پولش ر ا حساب كرد و رفت كه تاكسي بگيرد نگاه كردم. حتمن ده دقيقهاي گذشته بود. بدون اينكه تصميم بگيرم همين طوري سرم را انداختم پايين و راه رفتم. از كفشهايي كه پوشيده بودم بدم ميآمد.بوتهاي چرم قديمي مشكي. از چترم كه از صبح چسبيده بود بهم و حتا چند بار تصميم گرفتم جايش بگذارم خسته شده بودم. داشتم از همان خيابان ونك ميآمدم. بدون هيچ لذت يا آوازي. هيچ!هيچ! و ديدم كه همين طوري الكي دارم توي ميدان ونك ميچرخم. من ونك را هيچ وقت دوست نداشتهام. جنس آدمهايش را دوست ندارم. اصلن از شكل و شمايل ميدان خوشم نميآيد و از اينكه دور تا دورش آدمهايي هستند كه منتظر هماند بدم ميآيد. از آشفتگياش بدم ميآيد. از صفهاي هميشه بلند تاكسياش بدم ميآيد. از بانك سپهاش بدم ميآيد. نشده دلم بخواهد آنجا توقف كنم. نشده با اشتياق به آدمهايش نگاه كنم. از كنار همه چيزش رد ميشوم فقط. و عجيب بود اينكه من داشتم همين طور توي ميدان ميگشتم دنبال مغازهاي كه بتوانم چيزي بخرم و بخورم. فكر كرده بودم شايد ضعف كردهام كه اينطوري زمين را زير پايم سست حس ميكنم. خودم را سوار اتوبوس كردم. خوابيدم. به زحمت.توي اين اتوبوسهاي جديد صندليها با شيشه فاصله دارند. آدم نميتواند با خيال راحت سرش را تكيه بدهد به شيشه و بخوابد. گردن درد ميگيرد. آدمها خستهاش ميكنند بس كه هي نگاه ميكنند به هم و گوش ميدهند به حرفهاي هم. از اتوبوس كه پياده شدم تا به خانه برسم شروع كردم به شمردن. مدام يادم ميرفت كجا بودم. مدام فكر ميكردم اه اين كوله پشتي چقدر بزرگ است. به خانه كه رسيدم ساعت هشت بود. سه ساعت و نيم از وقتي كه پرسيده بودم راستي ساعت چنده گذشته بود. خيلي بود. اما همين كه گذشته بود و تمام شده بود خوب بود. نميدانم چرا شروع كردم با محمد از تجربه كشيدن شيشه حرف زدم. شروع كرد به شر و ور گفتن در مورد لطافت دخترانه و چروكيدن روح و اين چرت و پرتها.فكر كردم چقدر از صفت تخمي- مذهبي كه مريم به عقيدههاي اين بشر داده خوشم ميآيد. ديسكانكت شدم و همين طور زل زدم به كامپيوتر.نميدانستم بايد چه كار كنم.رفتم براي خودم چاي ريختم و فكر كردم اصلن چه شد كه من تنهايي زندگي كردن را انتخاب كردم؟ چرا يكهو چپيدم توي خلوت خودم و از همه فاصله گرفتم؟ شايد بايد برگردم به عقب. فعلن بايد بخوابم.
آمدم صدایش کنم به اسم تو صدایش کردم. خنده اش گرفت.گفت هنوز بهش فکر می کنی؟خواستم بگویم خودم هم که به نبودنش عادت کنم زبانم نمی تواند صدایش نکند. اسمش را دوست دارم. دیدم خیلی رمانتیک است. نگفتم.
نگران اين نبودم كه ميتوانم خوب درس بدهم يا نه.هرچند اولين تجربهي تدريسم بود اما شك نداشتم كه از پسش بر ميآيم. لباسهايي كه پوشيده بودم با لباسهايي كه معلمها ميپوشند و ميروند مدرسه فرق داشت. لباسهاي معمولي خودم بود. همانهايي كه هميشه ميپوشم.مقنعهام را فقط كمي تنگتر كردم. مهم نبود كه مدير مدرسه چه واكنشي نشان ميداد. اصلن ما هدفمان از اولش هم اين بود كه اين طوري وارد مدرسهها شويم. كلاسها را متفاوت برگزار كنيم. درسمان را مثل همهي معلمهاي مدرسه ندهيم.خلاقيت داشته باشيم. انرژي داشته باشيم.كاري كنيم كه بچهها لااقل كمي درسهايشان را بيشتر از اين دوست داشته باشند. نگرانيام فقط اين بود كه بچهها من را نپذيرند.بعضي از معلمها هستند كه بچهها توي مدرسه خيلي تحويلشان نميگيرند. حالا يا درسشان بياهميت است يا خودشان يك جوري رفتار مي كنند كه بچهها فكر ميكنند اتفاق مهمي سر كلاسشان نميافتد و كارهايي را كه دوست دارند ميكنند. من دلم نميخواست چنين كلاسي داشته باشم. نشسته بودم فكر ميكردم به دوازده سالي كه توي مدرسه گذشت و تك تك معلمهايم. به تكيه كلامهايشان،به درس دادنشان،به لباس پوشيدنشان. كارم سخت بود. بايد كارهايي كه دوازده سال معلمهايمان انجام دادند و ما دوست نداشتيم انجام نميدادم.
روي برگههايي برايم نوشته بودند كه دلشان ميخواهد سر كلاس "خوراكي" بخورند و يا در وقت استراحت "جك" گفته شود. خب اينها توقعات ساده و معمولي است و حتا خندهدار.اما از آن توقعاتي كه فكر ميكنم هر بچهي مدرسهاي داشته باشد. اما هيچ وقت نشد كه ما به معلممان بگوييم دلمان ميخواهد تكه كيك مانده از زنگ تفريحمان را بخوريم. يواشكي ميرفتيم زير نيمكتها و با هزار استرس كه نكند من را در حالي كه توي لپهايم پر است صدا كند خوراكيمان را ميخورديم.من برگههايشان را نخوانده بودم. اما در طول كلاس اين اتفاقات افتاد. جكهاي كودكانه و پاستوريزهشان را تعريف كردند و از خودشان گفتند و از خودم گفتم بدون اينكه اتفاقي بيافتد. بدون اينكه كسي كلاس را به مسخره بگيرد يا به قول مديرشان كلاس از دستم در برود.* خب فكر ميكنم اتفاقي كه دوست داشتم و داشتيم افتاد. بچهها كلاسم را دوست داشتند و اين برايم با ارزش بود. اين كه به نظرشان زمان خيلي خيلي زود گذشته بود و تا لحظهي آخر دلشان ميخواست باز درس بخوانيم بدون اينكه خسته شده باشند. بدون اينكه خسته شده باشم. اينها اتفاقات كوچكي بود كه ميتوانست در كلاسهاي ما هم بيافتد. اما هيچ وقت نيفتاد. دليلش را هرگز نفهميدم.**
* قبل از اينك كلاس شروع شود پشت در كلاس بهم گفت اينها بچههاي خيلي شيطوني هستن. خوب حواستو جمع كن و كنترلشون كن تا كلاس از دستت در نره. و يك بار بعد از صداي خندهي ما آمد در زد و گفت خانوم حبيبي مشكلي هست؟
** ميدانم. ميدانم. ميدانم. ميدانم كه همهي معلمها مثل هم نيستند. ميدانم هستند كساني كه دغدغهشان همين چيزهاست. ميدانم توي همين بلاگستان خودمان داريم معلمهاي نازنيني كه هميشه غبطه خوردهام به حال شاگردانشان. ميدانم كه همهي معلمها شبيه هم لباس نميپوشند. اما شما اين را نميدانيد. شما نميدانيد كه اين اتفاقات،اين معلمها،اين نگرانيها هيچ وقت شامل حال بچههاي جنوب شهر و مدرسهشان نبوده و نيست. ميدانم كه در مدرسههاي بالاترهاي شهر دارد اتفاقات خوب و اميدوار كننده ميافتد.وقتي ميگويم "ما" منظورم من و همهي كسانيست كه اين طرفها، توي اين مدرسهها درس خواندهاند و دارند ميخوانند. اين كساني كه شما ازشان حرف ميزنيد نصيب ما نشدند و نصيب اينها هم نميشوند هرگز. حرف من اين است.
ميخواهيم گوشيهايمان را با هم عوض كنيم. افتادهام به جان گوشي، دارم توي سوراخ سنبههايش ميگردم،مبادا جايي اساماسي مانده باشد. سيو كرده باشم و يادم نباشد. عكسها را نگاه ميكنم. همهشان را زير و رو ميكنم و مطمئن مطمئن كه شدم گوشي را خاموش ميكنم و ميدهم دستش. همان لحظه گوشياش را ميدهد دستم. بدون اينكه نگاهي بهش بيندازد. خوش به حالش كه از زندگي خودش نمي ترسد.
موسيقياي نبود كه كسي بتواند باهاش برقصد. بلند شد، موهايش را باز كرد، يكبار دو دوستش را برد زير موها،آوردشان بالا و رهايشان كرد. بعد شروع كرد به رقصيدن. ما حرفي نزديم. حتا لبخندي هم. فقط نگاهش كرديم كه چطور بدون هيچ تغييري در صورتش حركت بدنش را با موسيقي كه چيزي نبود كه كسي بتواند باهاش برقصد هماهنگ ميكرد. فكر كردم يك نفر بايد خيلي غمگين باشد يا دلش خيلي براي يك رقص دو نفره تنگ شده باشد كه اين طوري شروع كند به رقصيدن. جوري كه ما حتا بغضش را به راحتي ببينيم.
از خانه که زدم بیرون هوا هنوز تاریک بود. حس کردم در آن لحظه زنی هستم که تمام شب را بیدار مانده، خواب به چشم هایش نیامده، رفته توی آشپزخانه سیگار دود کرده، شعر خوانده و چای خورده. حدود نیمه شب خسته شده. فکر کرده دیگر بس است. یک جایی باید آن کاری را بکند که دوست دارد. که همیشه آرزویش را داشته. بلند شده. پالتویش را پوشیده، شال گردنش را برداشته، کوله اش را انداخته و در را آرام پشت سرش بسته و وارد گرگ و میش کوچه شده. برگه ای روی میز آشپزخانه گذاشته و رویش نوشته: شاید هرگز برنگردم.
وه! چه برفی نشسته روی کوه ها. فکرش را بکن الان آن جا، آن بالا بالاهای دربند، آن جا که همیشه می نشستیم و من روسری ام را در می آوردم و پاهایمان را می گذاشتیم توی آب و سیگار میکشیدیم، زیر آن درخت، بعد از آن قهوه خانه ای که عادتم شده بود هر بار تویش چای و خرمای بخورم،آن جا هم حتمن برف نشسته.نه؟! برف سفید و بکر و خوشمزه. هوووم!
اول ميخواهم بگويم اين كه من هي مينويسم و هي پاك ميكنم دليلش اين نيست كه از آزار دادن شما لذت ميبرم. من هر مشكلي كه داشته باشم اين ويژگي را هم دارم كه مردم آزار نيستم. مشكل اين است كه من از خودم ناراضيام.از همهي اتفاقاتي كه برايم افتاده،از همهي واكنشهايم،از رابطههايي كه اصلن از اولش هم نبايد شروع ميكردم و البته از همهي كارهايي كه بايد ميكردم و نكردم. و فقط اينها هم نيست. آنطور كه دلم ميخواهد،آنطور كه از خودم توقع دارم نمينويسم. حس ميكنم كه بعد از اين همه مدت هنوز هيچ پيشرفتي نكردهام و اين فكرها اين روزها حسابي مزاحم من و روياهايم است. بهتان حق ميدهم كه برايم دل بسوزانيد هرچند فقط اينها هم نيست.
من از عشق ميترسم. اصلن از عشق فراريام. از شروع هر رابطهي عاشقانهاي جلوگيري ميكنم. من توي عشق ورزيدن بيجنبهام. راه و رسمش را بلد نيستم. يعني مثل همهي آدمهاي معمولي نميتوانم هم دچار كسي باشم هم زندگي كنم. وقتي عاشق كسي ميشوم يادم ميرود زندگي كنم.از نظر آدمهاي ديگر من هميشه در راه عشقم اشتباه كردهام و به همه ضرر زدهام. فكر ميكنم من اگر براي خودم زندگي كنم همه چيز بهتر پيش ميرود. خب توي گذر روزهايم هم حواسم حسابي به اين هست كه نكند ناغافل فراموش كنم قولهايي را كه به خودم دادهام و گند بزنم به همه چيز. براي همين خيلي وقت است با پسرهايي كه ممكن است عاشقشان شوم ميانهي خوبي ندارم. تنهايي راه ميروم،تنهايي توي كافه مينشينم. اين جور زندگي كردن هيچ چيزش خوب نيست.همهاش فكر و خيالات بيخود و بينتيجه است. همهاش خستگي است. و فقط اينها هم نيست.
اينها را نوشتم تا بگويم اين عشقي كه من توي نوشتههايم ازش حرف ميزنم اصلن وجود ندارد. يعني ميخواهم بگويم فقط با حركت دست من روي كيبورد ساخته ميشود و بعد از آخرين نقطهاي كه ميگذارم تمام. يك چيزهايي است توي ذهنم. يك حرفهايي از عشقهاي گذشتهام و شايد عشقي كه در آينده خواهم داشت. فقط وقتي كه مينويسم عاشق هستم و اين من را ميترساند. اين "تو"ي نوشتههاي من حقيقت ندارد.اين است كه كم مينويسم.اين است كه از نوشتن ميترسم.سخت است هي آفريدن عشقي و نوشتن ازش و بعد فراموش كردنش. من هم كه فراموش كنم آنها مرا فراموش نميكنند.ميآيند سراغم. توي خوابها، روياها. من نياز به خواب راحت دارم. چيزي كه خيلي وقت است به سراغم نيامده.
جن و بسم الله شده ایم من و کلمات!