تبليغاتX
طبال ها
ما دقیقن منتظر چی هستیم؟

چرا بايد ادامه بدم؟

+  88/08/16 22:25   آتفه  

عجيب است. هميشه در سخت‌ترين و بدترين لحظه‌هاي زندگي‌ام، بچه‌‌‌ي بيماري نزديكم هست كه در حد مرگ گريه مي‌كند و جيغ مي‌كشد.يعني نقشش دقيقن ريدن توي اعصاب من است. جوري كه در آن لحظه موفق مي‌شوم بدترين تصميم را بگيرم.

+  88/08/14 16:59   آتفه   | 

نمي‌توانم ننويسم. از صبح همين طور تهوع داشته‌ام. هي دست به دهان دويده‌ام بيرون از كلاس. مثل همه‌ي وقت‌هايي كه اضطراب دارم خيلي زياد. مثل همه‌ي وقت‌هايي كه مي‌دانم اتفاق بدي دارد مي‌افتد و كاري از دستم برنمي‌آيد. از صبح صحنه‌هاي این فیلم لعنتي از جلوي چشمم كنار نمي‌رود. نمي‌تواند قبول كنم كه همه چيز خوب پيش خواهد رفت. ور سرزنش‌گر ذهنم مدام تكرار مي‌كند :"تنهايي از پسش برنمي‌آيد. تنهايي از پسش برنمي‌آيد." و هي بغضم مي‌تركد فكر كه مي‌كنم به تو، به شما كه حالا دو نفريد. تا فردا ساعت چهار بي‌شك مي‌ميرم.

 

+  88/08/13 0:25   آتفه  

درست در يكي از مهم‌تريم لحظه‌هاي زندگي‌ام،‌توي فرودگاه،‌زماني كه داشتم سوار هواپيما مي‌شدم تا براي هميشه از اين‌جا بروم،‌پسري كه روي صندلي مترو كنارم نشسته بود زد روي كوله‌پشتي‌ام و با خانوم خانوم گفتنش از خواب بيدارم كرد. چه كارم داشت؟ مي‌خواست بگويد روسري‌ام از سرم افتاده. قبلن برايتان توضيح داده‌ام كه.زندگي واقعي من آن چيزي‌ است كه توي خواب مي‌بينم. اين زندگي‌ام خواب‌هاي آشفته‌ي زندگي واقعي‌ من است.خب فكر مي‌كنم بتوانيدحدس بزنيد در آن لحظه چه حسي نسبت به آن پسر،‌روسري‌ام و احمدي نژاد داشتم.

 

+  88/08/11 18:26   آتفه   | 

 رفته‌اي پياده‌روهايي را كه يك‌جايي تمام مي‌شوند و مي‌رسند به ديوار؟بازگشتن ازشان عجيب تلخ است.

 

+  88/08/10 20:38   آتفه   | 

يادش به‌خير آن‌وقت‌ها كه هر كجا بوديم راهمان را كج مي‌كرديم به سمت چهار راه ولي‌عصر به هواي نشستن توي تمدن. آن‌هايي اين حرفم را مي‌فهمند كه مدت‌هاست مي‌دانند چرا پايم را توي تمدن نمي‌گذارم با اين همه دل‌تنگي.

 

+  88/08/10 20:17   آتفه  

 

حالا ما، سه نفر شده‌ايم. مامان،‌ الهه و من. حس مي‌كنم اين خانه حالا براي ما سه نفر زيادي بزرگ است. ما بايد خانه‌اي داشته باشيم كه بسيار كوچك باشد. آن‌قدر كه حتمن دونفرمان در يك فضاي مشترك باشيم و حواسمان بيشتر از قبل به هم باشد. حالا من اغلب توي آن يكي اتاقم و الهه اين‌جاست و مامان هم يا توي آشپزخانه است يا جلوي تلويزيون نشسته و چاي مي‌خورد. اين است كه ما، هم را كم‌تر از وقتي كه عليرضا هنوز نرفته بود مي‌بينيم. حالا كم‌تر به بهانه‌ي چاي يا ميوه جلوي تلويزيون جمع مي‌شويم و ديگر از آن جلساتي كه هر شب بعد از شام توي آشپزخانه برگزار مي‌كرديم و از اتفاقات خنده‌دار روزمان حرف مي زديم و آن‌قدر مي‌خنديديم كه اشكمان در مي‌آمد خبري نيست. مامان اين روزها تنهاست. نه كه ما تنهايش گذاشته باشيم. نه! بيشتر هوايش را داريم. اما گاهي اوقات آدم يك جوري احساس تنهايي مي‌كند كه با حضور صدهزار مردم هم غمگين‌ است. مي‌فهمم‌اش.گاهي شبها، يكهو دست از كارم مي‌كشم و مي‌آيم بيرون از اتاق و به مامان نگاه مي‌كنم. مبادا كه در تنهايي‌ چاي بخورد و دلش براي پسر دردانه‌اش تنگ شود و اشك بريزد پنهاني. نگرانش هستم.

پ.ن: شايد من در نقل مكان كردن وبلاگي ركورددار باشم. اما خب دليلش اين است كه واقعن بايد حس خوبي نسبت به يك صفحه داشته باشم تا بتوانم توش بنويسم. زود خسته مي‌شوم از يك صفحه و همين كه رفتم دلم برايش تنگ مي‌شود. الان ديگر نمي‌توانم اين‌جا بنويسم. فكر مي‌كنم به آن‌هايي هم كه اصرار مي‌كردند من و مريم برگرديم و دوباره طبال را بنويسيم ثابت شد كه نه ما ديگر ماييم و نه اين‌جا ديگر طبال.دوست داشتم اين روزها كه دارد هوا سرد مي‌شود برگردم كنار بخاري‌ام بنشينم. اما خب نمي‌شود. و اين‌جا هم نمي‌توانم بنويسم. فعلن این جا مي‌نويسم. تا ببينم مذاكراتم در موردکنار بخاری به كجا مي‌رسد.

 

+  88/07/19 18:55   آتفه   | 

او

حس مي‌كنم عشقي دارد در من ريشه مي‌دواند. حركت و رشدش غلغلكم مي‌دهد. براي همين اين روزها به يك شادي عجيب و غريب و بي‌سابقه مبتلا شده‌ام.غلغلکم مي‌آيد.

 

+  88/07/14 21:10   آتفه   | 

رفت

اس‌ام‌اس‌هاي خداحافظي‌ات از توي ترمينال غمگين‌تر شعر عاشقانه است براي من. كسي جز من كه هميشه عشقي در دوردست داشته‌ام و هميشه آني بوده‌ام كه مانده و ديگر راه و رسم انتظار كشيدن را از بر شده اين شعرها را نمي‌فهمد.

 

+  88/07/04 20:47   آتفه  

 

خيلي دور خيلي دورتر

دوست دارم همين الان ساعت نيمه شب يك ماه ديگر باشد. و تو دل‌تنگ من.

 

 

+  88/07/03 20:48   آتفه  

 

بهتر است سكوت را رعايت كنيم

من حرف جديدي براي كسي ندارم و نشنيده‌ام كه اين روزها ديگران هم براي من حرفي داشته باشند. براي همين شماره‌ها كم كم از گوشي‌ام پاك مي‌شوند و وبلاگ‌ها كم‌كم با يك " مزخرف نگو بابا!‌" از ليست گوگل ريدرم حذف مي‌شوند. براي همين حرف‌هايم با همه به سكوت منتهي مي‌شود. چيزهايي كه مي‌نويسم حرف‌هاي خودم‌اند براي خودم.براي اينكه هرشب مغزم از آت و آشغال‌ها خالي بشود و براي آشغال‌هاي فردا جايي وجود داشته باشد.

 

+  88/07/03 20:47   آتفه  

 

دارم از دي‌شب به كرم كوچكي فكر مي‌كنم كه مونا توي كافه از شربت بهار نارنجش بيرون آورد و بعد شربت را با بي‌خيالي سر كشيد. به اينكه كرم كوچك بي‌نوا معلوم نيست از كجا بين برگ‌هاي بهارنارنج رشد كرده و آمده و آمده تا خيابان كريم خان و رفته توي كافه و مونا سفارشش داده و پسرك كافه‌چي آورده‌اش سرميز ما. هنوز زنده بود. من خودم ديدم كه كنار بشقاب مونا تكان مي‌خورد.نمي‌دانم چطور زنده مانده بود. اما خب اگر مونا نمي‌ديدش ميرفت توي دهانش و بعد وارد دستگاه گوارشش مي‌شد و معلوم نيست باز چه بلاهايي سرش مي‌آمد و از بدنش دفع مي شد و توي چاه توالت مي مرد يا به زندگي گهي‌اش ادامه مي‌داد. مونا ديدش و با قاشق از توي ليوان بيرونش آورد. من خودم ديدم كه كنار بشقاب تكان مي‌خورد. حالا مجبور شده بود كه زنده بماند باز. دارم به اين فكر مي‌كنم كه بيچاره همه چيز زندگي‌اش- از همان تولد تا زمان و نوع مرگش- به انتخاب‌هاي ديگران بستگي داشته است. بعد نگاه مي‌كنم به خودم و مسير زندگي‌ام و مي‌بينم چقدر بيشتر جاها، زندگي‌ من به تصميمات ديگران بستگي داشته است. مي‌دانيد؟ نمي‌توانم نقش خودم را در اين ميان پيدا كنم. و فكر مي‌كنم شايد بهتر است تصو كنم كرم بيچاره همان جا روي همان ميز مرد.   

پی نوشت بی ربط : بهشت زهرا زیر پای مادران است.

 

 

+  88/07/02 22:58   آتفه  

فقط شيطان شاهد كلنجار رفتن من و دفتر و خودكارم است.ديوانه شدم. نمي‌شود. نمي‌توانم بنويسم. هیچی هیچی هیچی!

* اندیشه فولادوند

+  88/07/02 0:39   آتفه  

 

اين مزخرفاتي كه شما مي‌خوانيد چيزهايي نيست كه توي ذهن من مي‌گذرد. يا من توانايي نوشتن از آن چيزهايي كه توي ذهنم است را ندارم يا رد شدن از هزار فيلتر ذهني آن‌ها را به اين مزخرفات تبديل مي‌كند.برایم آزار دهنده‌ست كه ببينم ايده‌اي كه مدت‌ها توي ذهنم پرورشش دادم جلوي چشم‌هايم با دست‌هاي خودم به اين نوشته‌هاي بي‌مايه‌ي بي‌مخاطب تبديل مي‌شود. تحملش را ندارم. ببخشید!

 

+  88/06/22 23:29   آتفه   | 

اين يك‌سال هر روز مسير خانه تا كتابخانه را پياده گز مي‌كردم. مسافت كمي هم نبود،‌اما دوست داشتم. انگار هر روز،‌قبل از اينكه درسم را شروع كنم نياز به كمي پياده روي و فكر كردن داشتم. اوايلش انرژي و انگيزه‌ام خيلي بيشتر بود،‌سرعت پياده روي‌ام هم همين طور. كم كم انرژي‌ام تحليل رفت،‌ انگيزه‌ام به باد. كوله‌پشتي‌ام سنگين‌تر مي‌شد،‌پشتم خميده‌تر،‌دل‌تنگي‌ها و غم‌هايم بيشتر. چه فكر‌ها كه توي اين راه به سرم نزد،‌چه غصه‌ها كه نخوردم. اواخر هر روز كه با مونا پياده برمي‌گشتيم چند دقيقه‌اي توي پارك بين راه مي‌نشستيم و تصميم‌هاي عجيب و غريب مي‌گرفتيم. از آن‌هايي كه مثلن ديگر از فردا راس ساعت هشت توي كتابخانه باشيم و فلان و بهمان:)

پارسال،‌بعد از اينكه نتيجه‌ها اعلام شد حال همه‌مان گرفته شد. اما امسال خوش‌حال‌تريم. خبرهاي بهتري براي هم داريم. زكيه پزشكي خرم‌آباد قبول شد. خيلي خوش حال است خيلي. همه‌مان را هم خوش‌حال كرد. شما نمي‌شناسيدش. اگر مي‌شناختيد و مي‌دانستيد كه چطور از همان زمان دبيرستان پزشكي پزشكي مي‌كرد يك دنيا برايش خوش‌حال مي‌شديد. براي مونا هم كه معماري قبول شده خوش حالم. از منصوره و مجيد كه جفتشان توي دانشگاه قم قبول شدند خنده‌ام مي‌گيرد.  

امروز رفتم كتابخانه. پياده. خوش‌حال‌‌تر،‌ با انرژي‌تر و با انگيزه‌تر از قبل . رفتم كه بچه‌ها را ببينم. رفتم كه براي آخرين بار اين مسير را نگاه كنم و تعداد درخت‌ها و ساندويچ فروشي‌ها و شمشاد‌هايش را خوب به خاطر بسپارم. بعضي از بچه‌ها را ديدم. همه كم و بيش خوش‌حال بودند.به خاطر رها شدن از اين سرگرداني خوش‌حال بودند. خانمي كه مسئول تالار مطالعه بود بهم لبخند زد. من هم به او،‌به حراستي‌ها، به كاج‌ها،‌به چاي فروش،‌به چمن‌ها،‌به بازارچه،‌به راه‌پله‌ها،‌به ميز و صندلي‌هاي كتابخانه لبخند زدم و براي آخرين بار باهاشان خداحافظي كردم.

ماجراهاي من و كتابخانه و كنكور،‌ بعد از دوسال،‌ همين جا تمام شد. زبان فرانسه‌ي دانشگاه الزهرا قبول شدم. خوش‌حالم بسيار!

 

+  88/06/20 0:39   آتفه   | 

مخاطب خاص اين پست مريم است. از همين الان گفته باشم كه كسي حق ندارد بگويد حرف خصوصي‌ات را به خودش بزن و توي وبلاگ نگذار. اين‌جا وبلاگ خودمان است هر كاري دلمان بخواهد تويش مي‌كنيم،‌هر كاري!

1. تبريز.روز تصادف. من و تو نشسته‌ايم توي ماشين علي. من پشت فرمان زير آفتاب و تو كنار من. ما را فرستاده‌اند سوار آن ماشين شويم تا بودنمان- دختر بودنمان-  يك دردسر ديگر درست نكند. تا مثل آواره‌ها نايستيم كنار خيابان و گردنمان را كج نكنيم. ما نخواستيم كه برويم. دوست داشتيم همان جا بمانيم. توي ماجرا. اما خب بودنمان هم كه دردي را دوا نمي‌كرد. همه‌مان عصباني هستيم. بودن ما توي آن ماشين اصلن بايد انكار شود. آن‌ها سيگار مي‌كشند و من و تو كه نمي‌توانيم وسط خيابان سيگارمان را روشن كنيم همان طور نگاهشان مي‌كنيم. از توي ماشين آن دست خيابان را ديد مي‌زنيم و از روي حركت‌هايشان و ‌داد و فريادهايشان ماجرا را خودمان جلو مي‌بريم. بعد مي‌بينم آدم‌هاي اين شهر چه عجيب‌اند. چه نگاه‌هاي درنده‌اي دارند. هي به خودمان نگاه مي‌كنيم. با بقيه‌ي زن‌هاي آن شهر فرقي نداريم. اعصابمان خرد مي‌شود و تصميم مي‌گيريم از همان لحظه براي هر كسي كه از كنار ماشين رد شد ادا در بياوريم. ضبط را روشن مي‌كنيم،‌ شيشه‌ها را مي‌دهيم بالا،‌درها را قفل مي‌كنيم و شروع مي‌كنيم. بعد از هر نگاه من و تو با هم زبانمان را مي‌آوريم بيرون و براي طرف شكلك در مي‌آوريم. طرف با تعجب نگاهمان مي‌كند و رد مي‌شود. همين كه از ماشين رد شد مي‌زنيم زير خنده و عين خيالمان نيست كه همه‌مان با هم ،‌ كمي جلوتر،‌آن طرف خيابان چه گندي بالا آورده‌ايم. مي‌خنديم.

2. اروميه. شب تصادف. خوابگاه. من و تو توي اتاق تنها هستيم. تنها برگشته‌ايم اروميه و باسط و حسام به خاطر تصادف حسابي توي دردسر افتاده‌اند. ما اين‌جا چراغ‌ها را خاموش كرده‌ايم و دوتايي‌مان نشسته‌ايم روي تخت طبقه‌ي پايين. سرد است. ما هم عصباني هستيم. اتفاق‌هاي بد همين طور پشت سر هم دارند رديف مي‌شوند. از اينكه كنارشان نيستيم عصباني شده‌ايم. كاري از دست ما برنمي‌آيد. شروع مي‌كنيم به حرف زدن در مورد چيزهاي ديگر، مسخره بازي در آوردن و خنديدن. به واكنش‌هايمان موقع تصادف مي‌خنديم.به اينكه با آن‌همه بي‌پولي و با پررويي رفته‌ايم توي يك رستوران گران قيمت نهار خورده‌ايم مي‌خنديم. همين طور الكي خنده‌مان گرفته و بند نمي‌آيد. آن‌قدر مي‌خنديم كه خسته مي‌شويم. يادمان نمي‌رود كه هوا سرد است و دوست‌هايمان اوضاع خوبي توي خوابگاه پسرانه‌ي تبريز ندارند. يادمان نمي‌رود كه پول نداريم. اما خب كاري از دستمان بر نمي‌آيد. مي‌خوابيم.

3. تهران- اروميه. من اين‌جا و تو آن‌جا. من اين‌جا  با اين همه دوست تنها و تو آن‌جا با يك عشق عجيب و غريب تنها. هركداممان يك جور غصه داريم،‌يك جور غمگينيم. كاري از دستمان بر نمي‌آيد.بي‌هوده دست و پا مي‌زنيم. براي تحمل درد‌هايمان تنها هستيم. باهم اگر بوديم،‌ درد‌ها را فراموش كه نمي‌كرديم،‌اما سرمان گرم هم مي‌شد. گرم هواي هم را داشتن. مثل اين روزها كه با هميم. نيازي به آن‌همه خنديدن هم نيست. با همان سيگار كشيدن دو نفري بالاي سر قبر داريوش رفيعي،‌ با همان نشستن سه‌نفري توي پارك لاله و آب آلبالو خوردن و بلوتوث بازي هم حس‌‌ات مي‌كنم. انگار نه انگار كه چه گندي توي زندگي‌ام بالا آمده. مي‌داني؟!‌تنهايي نمي‌توانم به ريش دنيا بخندم. همه چيز برايم به يك غول بي‌ شاخ و دم تبديل مي‌شود كه حسابي براي جنگيدن باهاش كوچكم. تو كه هستي،‌ نه كه با غولم بجنگي،‌ اما لااقل كمي غلغلكش مي‌دهي.

 

+  88/06/17 23:54   آتفه   | 

 

ساعت هشت و نيم شب،‌ در سكوت بعد از افطار كوچه‌، مخفيانه،‌ اعلاميه‌ي جوان ناكام را از روي ديوار مي‌كند و دستپاچه در سينه‌بندش مخفي مي‌كند.

 

+  88/06/15 14:38   آتفه   | 

چيزهايي كه مادام شپوليانسكي وراج گفته بود،‌ با قدرتي غير عادي به تصوير ميرا جان داده بود.منقلب كننده بود. فقط در بي‌اعتنايي بعد از ابتلا به مرض لاعلاج، در سلامت عقلي قبل از مرگ، ‌مي‌شد لحظه‌اي با آن مواجه شد. پنين براي آن‌كه عاقلانه زندگي كند،‌در اين ده سال آخر به خودش آموخته بود كه هيچ وقت ميرا بلوچكين را به ياد نياورد- نه به اين دليل كه يادآوري ماجرا عشقي دوره‌‌ي جواني، ماجرايي پيش پا افتاده و كوتاه،‌في‌نفسه آرامش ذهنش را بر هم مي‌زد (افسوس كه خاطرات ازدواجش با ليزا آن‌قدر قوي بود كه جايي براي ماجراهاي گذشته نمي‌گذاشت)،‌بلكه به اين دليل كه اگر آدم كاملن با خودش صادق باشد،‌در دنيايي كه چيزهايي مثل مرگ ميرا در آن امكان پذير است،‌نمي‌توان وجود هيچ وجدان و بنابراين هيچ شعوري را توقع داشت.بايد فراموش كرد-چون نمي‌شود با اين فكر زندگي كرد كه اين زن جوان زيبا،‌لطيف و حساس را با آن چشم‌ها،‌آن لبخند،‌آن باغ‌ها و برف‌هاي پس زمينه،‌ با كاميون احشام به اردوگاه مرگ برده‌اند و با تزريق فنل به قلبش به قتل رسانده‌اند- همان قلب نازنيني كه تپش‌هايش را پنين زير لب‌هاي خود در غبار گذشته‌ها شنيده بود.

- پنين، ولاديمير نابوكوف،‌ رضا رضايي، كارنامه،‌1383

*عنوان اوليه‌ي كتاب

 

+  88/06/13 22:8   آتفه   | 

 

انديشه‌ها واقعيت دارند. واژه‌ها واقعي‌اند. هرچه انساني باشد واقعي است و گاه ما پيش از وقوع حادثه‌اي از آن باخبر مي‌شويم، ‌ولو اينكه از پيش بيني خود آگاه نباشيم. ما در زمان حال به سر مي‌بريم ولي آينده را هر لحظه در درون خود داريم. شايد نوشتن به همين مربوط باشد،‌نه گزارش رويداد‌هاي گذشته،‌بلكه ايجاد رويداد‌هاي آينده.

- شب پيشگويي، پل استر، خجسته كيهان،‌افق،‌1386

پي‌نوشت:شب پيشگويي و سه‌گانه‌ي نيويورك را از پل استر خواندم و به شدت مشتاقم كه بقيه‌‌ي كتاب‌هايش را بخوانم و فيلم‌هايش را ببينم. از كليه‌ي دوستان و آشنايان خواهشمندم كه اگر كتاب يا فيلمي از ايشان دارند در جهت ذوق‌مرگ كردن بنده هرچه سريع‌تر اين آثار را به دستم برسانند. قول مي‌دهم در حفظ اين آثار كوشا باشم و هر چه سريع‌تر آن را به صاحبش برگردانم. مچكرم.

 

+  88/06/13 15:23   آتفه   | 

 

خسته‌اي؟ عصباني‌ هستي از دستم؟ خيلي خب! سرم داد بكش! تو تنها كسي هستي كه اين جور موقع‌ها سرش داد نمي‌كشم.تو،‌توي اين دنيا،‌تنها كسي كه آزارش مي‌دهم و هميشه خودم را براي ناراحتي‌هايش گناه‌كار مي‌دانم. من چيزي نمي‌گويم. آره سرم داد بكش! بگو فلان فلان شده خسته‌ام كردي.ديگه بسه!‌چقدر بايد گفت؟چقدر بايد گذشت؟ چقدر بايد نگران بود؟من هم سكوت مي‌كنم يا مي‌گويم باشه! باشه!باشه! آن‌قدر كه عصبانيتت بخوابد. اما نمي‌گويم ببخشيد. براي چه بايد بگويم؟ از اين حرف‌هايم،‌فقط براي يك مدت كوتاه اين‌طور برداشت كن كه حق با تو است. هر چند كه يقين دارم نيست. بگو: لعنت به تو و هرچيزي كه تو سرت مي‌گذره. تف به اين زندگي‌‌اي كه وسه خودت ساختي. ازش متنفرم. كي قراره آدم شي؟ كي قراره بفهمي؟ من‌هم باز سكوت مي‌كنم. تو را به همان خدايي كه گاهي بهش ايمان مي‌آوري و برايش روزه مي‌گيري و نماز مي‌خواني همه‌ي اين‌ها را بهم بگو اما سيگار نكش! اين جوري ننشين جلوي من و سكوت نكن و دود نشو!  نابودم مي‌كني به همان خدايت. تو،‌من نبوده‌اي. من را زندگي نكرده‌اي. اين جوري مثل من همه چيزت را از دست نداده‌اي. براي همين نمي‌فهمي اين حرف‌ها را. نمي‌فهمي وقتي مي‌گويم يك غم عجيب و غريبي توي سيگار كشيدنت هست كه رواني‌‌ام مي‌كند يعني چه. وقتي مي‌گويم اين جور موقع‌ها دلم مي‌خواهد بلند شوم جلوي چشم‌هايت خودم را نابود كنم يعني چه. نمي‌داني دست‌هايم مي‌لرزد، ‌گريه‌ام مي‌گيرد و نفسم سخت در مي‌آيد.حس مي‌كنم آن‌قدر مقصرم كه بايد بلند شوم بروم تا شايد آرام‌تر شوي. بروم بيرون راه بروم و سيگار بكشم. بروم بيرون راه بروم و سيگار بكشم و غم‌هايم را دود كنم. اصلن بلند شو،‌توي چشم‌هايم زل برنم،‌بزن توي گوشم و برو. تو برو. سيگارت را هم ببر. ببر هرچقدر مي‌خواهي توي خيابان‌هاي اين شهر كثيف دودشان كن و فكر كن و غصه بخور. براي من،‌براي خودت،‌براي آينده. اما تو را به خدا اين‌جوري،‌ سكوت نكن و خيره نشو به روبه‌رو و سيگار نكش.

 

+  88/06/12 0:9   آتفه  

 

و از یک زخم قدیمی این همه خونریزی عجیب نیست؟

 

+  88/06/10 16:7   آتفه   | 

زنگ زده‌ام روز تولدش را بهش تبريك بگويم و باهاش قرار بگذارم كه برويم از فروشگاه صنايع دستي ميدان ولي‌عصر خريد كنيم. خوش‌حالم چون فكر نمي‌كنم جواب سلامم رابا صداي گرفته‌ي بعد از چند ساعت گريه بدهد. خوش‌حالم چون آدم‌ها را توي روز تولدشان دوست دارم. ‌دوست دارم كه ببينمشان آن روز حتمن. نگرانم مي‌كند. مي‌پرسم. طفره مي‌رود و سعي مي‌كند با همان صداي گرفته خوشحال باشد،‌الكي! نمي‌تواند. من مي‌شناسمش. مي‌دانم كه چقدر دوست دارد از خودش حرف بزند و همين نگرانم مي‌كند. بيشتر از آن نمي‌تواند با من سكوت كند. مي‌گويد د‌ي‌شب اگر خانواده‌اش نرسيده بودند،‌تمام شده بود همه چيز.خانواده‌اش براي همين هيچ وقت تنهايش نمي‌گذارند.مي‌گويد امروز بايد مي‌آمدي مجلس ختمم.ديگر نمي‌توانم به خاطر غم‌گين بودنش آرام باشم. شروع مي‌كنم داد و بي‌داد كردن از اين ور خط ،‌ گوش مي‌كند و سعي نمي‌كند از خودش دفاع مي‌كند. آخرش مي‌گويد تو كه مي‌داني من بالاخره كار خودم را مي‌كنم. من نمي‌خواهم ادامه بدهم. گوشي را مي‌كوبم توي سرش. خسته شده‌ام. خسته‌ شده‌ام از آدم‌هاي به آخر خط رسيده‌ي دور و برم. دوست دارم بروم يك جاي ديگر،‌ براي چندسال و بر كه مي‌گردم ديگر هيچ كس را نشناسم بس كه همه چيز تغيير كرده. دوست دارم بروم يك جاي ديگر شايد اصلن براي هميشه. دوست دارم آدم‌هاي تازه‌اي را دوست داشته باشم. اين آدم‌ها فقط هر روز و هر روز و هر روز خسته‌ترم مي‌كنند. دوست ندارمشان.  

 

+  88/06/07 16:13   آتفه   | 

فك مي‌كنم اين روزا به آرامشي نياز دارم كه فقط يه‌بار تو زندگي‌م با تو تجربه‌ش كرده‌م. مي‌دوني از كدوم حرف مي‌زنم؟ يادت هس كه بعد از روزاي خيلي خيلي خيلي سخت و زياد هم رو ديده بوديم و منو بغل كرده بودي؟وخت خدافظي،‌ من تو بغلت زدم زير گريه؟بس كه نمي‌خواستم تموم شه اون لحظه‌ها. بس كه نمي‌خواستم تموم شي. يادت هس تو اون لحظه چي كار كردي؟خوب يادمه،‌ سكوت. سكوت كردي و نمي‌دونم براي چن دقيقه من همين جور گريه كردم، زار زار، كنار تو،بس كه برام آروم بود،‌بس كه تو آروم بودي .آره... اصلن حالا كه فك مي‌كنم مي‌بينم از من بعيد بود همچي كاري. لابد خيلي خسته بودم اون موقع،خيلي دلم تنگت بود، ‌مثل حالا. خيلي وخته دارم فك مي‌كنم من باز به يه آرامش اون جوري نياز دارم. از اونايي كه بتونم تو بغل كسي بزنم زير گريه و طرفم بدونه كه چه مرگمه و فقط سكوت كنه.

غزل،‌همون روزا كه از اين آرامش عجيب غريب كنار تو حرف مي‌زدم بم گف مي‌دوني چيه؟ خوشم مي‌آد ازش. خوب مي‌دونه كه تو هر موقعيتي بايد چه واكنشي نشون بده. حالا مي‌بينم خيلي هم سخت نيست كه براي كسي كه عاشق غمگينيه آغوش گرم و امن باشي،‌همين كه باشي براش كافيه. اون خودش خوب بلده چه‌طوري با تو آروم بشه. آره!

+  88/06/05 14:46   آتفه   | 

قبلنم هزار بار نوشتم كه اگه همه چيز تو يادم بره كلمه‌هات رو فراموش نمي‌كنم. حالا نمي‌دونم چرا. همين جوري با صدات تو گوشمه. هي مي‌شنومشون از بقيه و خودم و ياد تو مي‌افتم. امروز قاطي كرده بودم از دست مريم. بهش اس‌ام‌اس زدم من نه حوصله‌‌ي بحث كردن دارم و نه حوصله‌ي شر و ور شنيدن. هر گهي مي‌خواي بكن!‌ بعد كه خودم  اس‌ام‌اس رو خوندم خنده‌م گرفت از اشتباه خودم و باز ياد تو افتادم كه وقتي عصباني مي‌شدي ديگه كلمه‌ها اجق وجق از دهنت مي‌اومد بيرون. اون روز طبق معمول يادم نيست سر چي از دست من عصباني بودي و من لج كرده بودم به تو و گفتم اين كار رو مي‌كنم و آخرش بهم گفتي تو گه كردي!‌ من پخي زدم زير خنده كه اصولن آدم گه رو مي‌خوره و غلط رو مي‌كنه. حالا معني گه كردي مي‌شه تو گه مي‌خوري اين غلط رو بكني! تو هم پخي زده زير خنده. صدات تو گوشمه. حالا كه چي؟!  

 

+  88/06/05 14:45   آتفه   | 

چون درختي در صميم سرد و بي‌ابر زمستاني

هرچه برگم بود و بارم بود

هرچه از فر بلوغ گرم تابستان و ميراث بهارم بود

هرچه ياد و يادگارم بود

ريخته‌ست.

 چون درختي در زمستانم

بي‌ كه پندارد بهاري بود و خواهد بود

ديگر اكنون هيچ مرغ پير يا كوري

در چنين عرياني انبوهم آيا لانه خواهد بست؟

 ديگر آيا زخمه‌هاي هيچ پيرايش

با اميد روزهاي سبز آينده

خواهدم اينسو و آنسو خست؟

 چون درختي اندر اقصاي زمستانم

ريخته ديري‌ست

هرچه بودم ياد و بودم برگ

ياد با نرمك نسيمي چون نماز شعله‌ي بيمار لرزيدن

برگ چون نان صخره‌ي كري نلرزيدن.

ياد رنج از دست‌هاي منتظر بردن،

برگ از اشك و نگاه و ناله آزردن.

 اي بهار همچنان تا جاودان در راه!

همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهاي دگر بگذر.

هرگز و هرگز

بر بيابان غريب من

منگر و منگر

سايه‌ي نمناك و سبزت هرچه از من دورتر،‌خوش‌تر

بيم دارم كز نسيم ساحر ابريشمين تو

تكمه‌ي سبزي برويد باز، بر پيراهن خشك و كبود من

 همچنان بگذر

تا درود دردناك اندهان ماند سرود من.

 آبان 1336

 پيغام- از مجموعه آخر شاهنامه

امروز،‌چهارم شهريور، نوزدهمين سالگرد مرگ اخوان بود.

 

+  88/06/04 22:29   آتفه  

دست‌بند‌هايي با رنگ‌هاي متفاوت درست شده بود كه رويش نوشته بود: آتفه بايد زنده بماند. توي خيابان كه راه مي‌رفتم اين دست‌بندها را دست همه مي‌ديدم و مي‌زدم زير گريه. درست شبيه دست‌بند‌هاي سبز ميرحسيني. آتفه دچار يك نوع سرطان عجيب و غريب شده و تا چند روز ديگر خواهد مرد. انگار اين وسط كساني هستند كه مي‌توانند براي نجات جانش كارهايي بكنند و نمي‌كنند. اين دست‌بندهاي اعتراضي هم براي همين همه ‌جاي شهر پخش شده بود. توي خانه‌اي كه نمي‌دانم كجاست نشسته بودم روي يك صندلي و همه‌ي آدم‌هايي كه مي‌شناختمشان آمده بودند پيشم براي خداحافظي. انگار اين ظلم بزرگي كه بهم مي‌شدحسابي محبوبم كرده بود. هركس مي‌آمد جلو چند دقيقه‌اي جلويم مي‌نشست و گريه مي‌كرد بعد اگر حرفي براي مردگانش داشت بهم مي‌گفت كه بهشان بگويم. چند نفري هم چند تسبيح و كتاب و عينك آفتابي دادند كه به دست مردگانشان برسانم. اين مجلس درست شبيه مجلسي ختمم بود با اين تفاوت كه خودم در آن حضور داشتم و از ته دل براي مظلوميت و ناكامي خودم گريه مي‌كردم. دلم نمي‌خواست بميرم. با خودم فكر مي‌كردم مرگي كه اين همه دوستش داشتم حالا هرچه بهم نزديك‌تر مي‌شود بوي گندش را حس مي‌كنم و نمي‌خواهم بيشتر از اين جلو بيايد. حالا اين خواب را چه طور مي‌شود تعبير كرد؟!

+  88/05/31 13:45   آتفه   | 

 

قبل‌ترها كه عاشق بودم، فكر مي‌كردم به‌ياد ماندني‌ترين روزهاي زندگي‌(ام) روزهاي عاشقانه است. روزهاي دوستت دارم گفتن و شنيدن‌ها، كافه‌ها، قهر و آشتي‌ها. بس كه همه‌شان را ثبت كرده بودم توي ذهنم. مدت‌ها اصلن به اين فكر نمي‌كردم كه چه روزهايي را توي زندگي بايد ثبت كرد و حالا فكر مي‌كنم به‌يادماندني ترين روزها، روزهايي مثل امروز است. چيزي از آن روزهاي عاشقانه به خاطر ندارم و در عوض نمي‌توانم تصور كنم كه روزهايي مثل امروز را فراموش كنم. روزهايي كه آدم چيزي را مي‌فهمد و وقتي كه فكر مي‌كند مي‌بيند اين طوري بهتر مي‌تواند با زندگي‌اش كنار بيايد. چهارشنبه‌هايم را هميشه دوست داشته‌ام. به خاطر كارگاه داستاني كه آدم‌هايش را دوست دارم و دلم برايشان تنگ مي‌شود با اينكه هيچ كدامشان را نمي‌شناسم. برايم تكراري مي‌شوند اما تنوعشان را دوست دارم. چهارشنبه‌هايم را براي نشر ثالثش دوست دارم. امروز مي‌توانست مثل همه‌ي چهارشنبه‌ها باشد‌،خوب. با دوستم جلوي در نشر ثالث خداحافظي كردم و خودم دوباره برگشتم بالا. براي اينكه فكر كردم الان بايد توي كافه‌‌اش بنشينم و كتابم را ورق بزنم و چيزي بخورم. تنهايي. براي اينكه مدت‌ها بود كه به ميز و صندلي خاك‌گرفته‌ي بالاي انتشارات نگاه مي‌كردم و فكر مي‌كردم كاش مي‌شد الان اين‌جا نشست و چيزي خورد. براي اينكه امروز فهميدم وقتي كه تنها هستم بيشتر فكر مي‌كنم. امروز فهميدم زندگي من با نبودن‌ آدم‌هايي كه مدت‌هاست هستند و ثابت‌اند جورتر است. راحت‌تر مي‌توانم به بودنم،‌به آينده‌ام،‌به چيزهايي كه مي‌بينم و ‌مي‌خوانم فكر كنم. اين‌طوري فكر مستقلي براي خودم دارم. اين‌طوري مي‌توانم به هرجايي كه دلم خواست نگاه كنم و هروقت دلم خواست بروم يا به آدم‌هاي اطرافم نگاه كنم و گاهي باهاشان حرف بزنم و كبريتم را بهشان قرض بدهم. همين بود كه امروزم  را تغيير داد و فكر كردم  كه امروز را زندگي‌ كرده‌ام و حتمن زندگي از همين حالا برايم تغيير مي‌كند. همه‌ي اين‌ها وقتي به ذهنم رسيد كه نشسته بودم روي صندلي كافه روبه روي‌ اخوان و كتابم را ورق مي‌زدم و دود مي‌شدم و منتظر قهوه‌‌ام بودم. آن‌جا جاي خوبي بود. مي‌توانستم از آن بالا به آمد و رفت آدم‌هاي خيابان كريم‌خان و مكث كوتاهشان جلوي كتاب‌فروشي نگاه كنم.مي‌توانستم به آيدين كه دست‌ تنها كافه را مي‌چرخاند و هي رد مي‌شد و لبخند مي‌زد و معذرت مي‌خواست كه دير قهوه‌ام را آورده و برايم يك ليوان آب يخ آورد نگاه كنم و لبخند بزنم. مي‌توانستم به اخوان يا همه‌ي آد‌م‌هايي كه آن دور و بر و حتا روي ميزم بودند لبخند بزنم و حس كنم كه آن‌ها هم از اين فكر‌هاي من راضي‌اند. شايد اين‌ها فكر‌هاي خيلي مهمي نبوده باشد،‌ اما من زماني كه از در كتاب‌فروشي آمدم بيرون حس كردم كه با آن آدمي كه يك ساعت پيش وارد آن‌جا شد فرق كرده‌ام.اين براي من از خيلي چيزها با ارزش‌تر است و باعث شد كه فكر كنم امروزِ من حتمن در ذهنم ثبت خواهد شد.توي آينه‌ي  دستشويي به خودم نگاه كردم و ديدم امروز،‌به جاي مداد طوسي هميشگي كه ديگر به بودنش پشت چشم‌هايم عادت كرده‌ام،‌مداد سبز كشيده‌ام. شايد از اولش هم مي‌خواستم امروز يك چيزهايي را تغيير بدهم. خوش‌حالم.

 

+  88/05/28 21:47   آتفه   | 

 

صبح است. من هنوز دارم در "دو دنيا"  سير مي‌كنم و سرخوشم از خواندنش و سرم به خاطر اين شب بيداري درد گرفته است. اس ام اس مي‌زند: به يه سنگ گفتم بيا آدم شو، گفت هنوز اونقدر سخت نشدم. نمي‌فهمم. مثل همه‌ي اس‌ام‌اس‌هايي كه نصفه شب توي خواب وبيداري بهم مي‌رسد و خواندنش را مي‌گذارم براي صبح ،‌رهايش مي‌كنم. از خواب كه بلند مي‌شوم چند بار مي‌خوانمش و نمي‌فهمم. يعني چي؟ يعني آدم‌ها از سنگ هم بدترند؟ خب سنگ علاوه بر اينكه نماد سختي و مقاومت است مفهوم بي‌رحمي را هم ياد آدم مي‌اندازد. يعني آدم از سنگ بي‌رحم‌تر است؟‌يعني تلاش جهان اين است كه هر چه سخت تر و سخت تر و سخت تر شود؟اصلن مفهومش مثبت است يا منفي؟ خوب است كه آدم سخت‌تر از سنگ است يا بد؟ منظور سنگ اين است كه دوست دارد مثل آدم سخت شود يا لحن جمله‌اش مثل وقت‌هايي است كه آدم مثلن مي‌گويد: هنوز «اونقدر محتاج نشدم»؟ بعد به اين فكر مي‌كنم كه چرا فرشته بايد از بين اين همه آدم اين اس‌ام‌اس را براي من بفرستد؟ منظورش اين است كه من بايد سخت‌تر شوم؟ منظورش اين است كه شرايط اين روزهاي من را مي‌داند و مي‌داند كه براي كنار آمدن با آن‌ها بايد سنگ شوم؟ منظورش اين است كه من مثل سنگ هستم؟ آدم نيستم؟ همين كه كلمه‌ي سنگ را توي اس‌ام‌اس ديده ياد من افتاده و برايم فوروارد كرده؟ ما فقط سالي يك بار،‌آن هم روز تولد من به هم اس‌ام‌اس مي‌زنيم. او به من تبريك مي‌‌گويد و من هم تشكر مي‌كنم همين! به خاطر اين فاصله‌ي پانزده ساله،‌هميشه حرف‌هايي مانده است توي گلويم كه بهش نزده‌ام. اصلن انگار اين فاصله آن قدر زياد است كه گاهي يادم مي‌رود او خواهرم است. گاهي يادم مي‌رود او را دارم كه باهاش حرف بزنم.هر چند كه او هميشه خواسته است خودش را بهم نزديك كند و باهام حرف بزند اما هميشه مثل احمق‌ها براي حرف زدن و كمك خواستن به همه فكر كرده‌ام جز او. يادم مي‌رود او هست و مي‌تواند جواب خيلي از سوال‌هايم را بدهد. مثل همين سوال‌هاي امروز كه مي‌گذارمشان كنار تمام حرف‌هاي نگفته. شايد يك روز عقلم بيايد سر جايش و قدر بودن و دوست داشتنش را بفهمم.

 

+  88/05/28 14:6   آتفه   | 

 

دي‌شب با خودم فكر مي‌كردم اين غم‌انگيزترين پياده‌روي تمام عمرم است. فكر مي‌كردم اين مردم،‌ وحشتناك‌تريند و اين راه چقدر كوتاه شده است. دوست داشتم كه بلندتر از اين‌ها باشد. دوست داشتم حالا حالاها راه بروم. تمام اتفاق‌ها را همان جوري كه افتاده بود براي خودم تكرار مي‌كردم. طبق روال خودشان و بعد يكي‌ از آن اتفاق‌هاي لعنتي را جابه‌جا مي‌كردم و مي‌ديدم كه چقدر همه چيز عوض مي‌شد. چقدر مي‌توانست به آن چيزي كه من مي‌خواهم نزديك شود. و باز از اول اول اول مي‌چيدمشان كنار هم و فكر مي‌كردم كي بود كه مي‌گفت اگر چيزي را بخواهي،‌ واقعا بخواهي،‌تمام كائنات دست به دست هم مي‌دهند و تو را به آن مي‌رسانند؟ و هي حرف مرا رد مي‌كرد كه مي‌گفتم گاهي اوقات حتا اتفاقات خيلي كوچك مي‌توانند يكدفعه چنان مانع تو شوند كه همه چيز خراب شود؟ مثل همين ديروز.

امروز دارم تمام اتفاقات را بعد از هزاران بار تعريف كردن براي خودم با بي‌حوصلگي براي دوستم تعريف مي‌كنم و واكنشش فقط يك لبخند ساده‌ست و سكوت. حالا فكر مي‌كنم نكند اين هم‌زماني اتفاق‌ها،‌ اتفاق‌هايي كه ديروز پشت سر هم رديف شد و من فكر مي‌كنم بزرگ‌ترين بي‌رحمي به زندگي من بود آن‌قدرها هم عجيب نباشد،‌ آن‌قدرها هم كه من فكر مي‌كنم صدمه نزده باشد به من؟! شايد بايد چندين روز ديگر بگذرد و همه‌ي اين حادثه‌هاي ناگهاني رسوب كند در من تا بتوانم خوب بهشان فكر كنم. اما فقط شايد.

 

+  88/05/20 23:18   آتفه   | 

 

 مي‌خواست اذيت كند بي‌شرف. چه مي‌دانستم؟! سر ظهر زير آن آفتاب، آدم بي‌حوصله با اولين بوق سوار مي‌شود و ديگر به اينكه طرف واقعن مسافركش هست يا نه فكر نمي‌كند. از خودم تعجب كردم. اين جور وقت‌ها واكنش من اين است كه فحش را مي‌كشم به يارو و او هم چند تا فحش مي‌دهد و با داد و بي‌داد پياده مي‌شوم. از خودم تعجب كردم چون اول فقط بهش گفتم من عجله دارم آقا! و بعد آرام‌تر از قبل گفتم نگه دار پياده مي‌شم! و پياده شدم و درش را به هم نكوبيدم و بي‌معطلي سوار سمندي شدم كه پشت سرش بوق مي‌زد. سمندي گفت اذيتتون كرد؟!و باز به جاي اينكه شروع كنم به غرغر كردن گفتم مهم نيست. به همه‌ي آدم‌هايي هم كه اين روزها پاپيچم مي‌شوند چيزي نمي‌گويم. يعني فقط سكوت مي‌كنم. از اينكه ديگران دعوتم را رد كنند هم ناراحت نمي‌شوم. ديگر از آن درگيري‌هاي هميشگي با آدم‌ها به خاطر پوچ خبري نيست.اين روزها با تمام ناكامي‌ها و بي‌هدفي‌ها و رفتن و نرسيدن‌هايش يك خوبي برايم داشت. اينكه آرامم كرده است. به شكل عجيب و وحشت‌آوري سكوت مي‌كنم و دنبال تنهايي‌ هستم . خودم را ترسانده‌ام. فكر مي‌كنم ديگران را هم.

 

+  88/05/20 23:17   آتفه   | 

 

دست‌ها و خنده‌هايش را دوست دارم. هر دو را از من دريغ مي‌كند.

 

+  88/05/19 12:45   آتفه   | 

 

دومين باري بود كه من مردمك چشم‌هايم را حس كردم. اولين بارش شايد سه يا چهار سال پيش بود. از كلاس زبان برمي‌گشتم.درست يادم هست كه آن روز هم تابستان بود و هوا بي‌شك از اين گرم‌تر نبود. يادم هست كه آن روز لنز گذاشته بودم و هر چه فكر مي‌كنم نمي‌فهمم چرا؟( شايد براي اينكه آدم وقتي كوچكتر است فكر مي‌كند بايد زيبا باشد)شايد از آن روزهايي بود كه بي‌هدف تصميم مي‌گيرم كاري كنم و به خودم خوش بگذرانم. يادم هست كه آفتاب درست روبه‌رويم بود و به سمت من مي‌دويد. مستقيم توي چشم‌هايم بود و من سوزش عجيب و غريب و دردناكي توي چشم‌هايم،‌درست گرد مردمك چشم‌هايم حس مي‌كردم. انگار كه يك ذره‌ي كوچك با لبه‌هاي تيز دور مردمك چشمم مي‌چرخيد.دوست داشتم چشم‌هايم را ببندم و راه بروم. چاره‌اي نبود،‌بايد مسير يك‌طرفه را پياده مي‌رفتم و سرم را حتا پايين هم كه مي‌انداختم باز سوزش چشمم را حس مي‌كردم.از اين سوزش عجيب و غريب و جهت دار لذت مي‌بردم. حس مي‌كردم كه من در آن لحظه تنها كسي هستم كه مي‌توانم شعاع مردمك چشم‌هايم را حس كنم و از اين يگانگي لذت مي‌بردم.  

امروز تصميم نگرفته بودم كه به چشم‌هايش زل بزنم. هميشه همين طور است آخر. از قبل به اين فكر مي‌كنم كه مثلن امروز تصوير لب‌هاي فلاني را خوب توي ذهنم ثبت مي‌كنم. امروز يكدفعه زل زدم توي چشم‌هايش و براي دومين بار آن سوزش عذاب آور لذت بخش را،‌آن ذره‌ي تيز چرخنده را دور مردمك چشم‌هايم حس كردم.مثل هميشه لبخند زد و دستي به ريشش كشيد و رد شد. حالا هرچه به آن لحظه فكر مي‌كنم نمي‌توانم آن حس عجيب را بازسازي كنم. بايد حتمن دوباره ببينمش.حتمن بايد!

 

 

+  88/05/17 23:50   آتفه   | 

 

حقيقت اين است كه اين روزها خيلي چيزها تغيير مي‌كند. وقتي تمام روز را نشسته باشي پشت يك ميز و درگيري ذهني زيادي نداشته باشي به خيلي چيزها فكر مي‌كني. خيلي چيزها مفهوم‌شان را و خيلي از آدم‌ها هم ارزش‌شان را از دست مي‌دهند. بدون اينكه با مريم و غزل مشورت كنم دارم از اين‌جا مي‌روم. گفتم كه دارم تغيير مي‌كنم. هوس كرده‌ام بنشينم کنار بخاری و در آرامش به همه‌چيز فكر كنم. بايد فكر كنم...

پ.ن: نمي‌دانم سرنوشت اين‌جا قرار است چطور شود. شايد مريم و غزل بخواهند تيم جديدي با حرف‌هاي جديد‌تر درست كنند. من بايد کنار بخاری  خودم را گرم نگه دارم.

+  87/08/27 22:48   آتفه   | 

 

می روم بمیرم.

 

+  87/08/24 20:3   آتفه  

 

۱. داشتيم از چهارراه ولي‌عصر رد مي‌شديم. درست يادم نيست ولي حتمن يكي از ما دست آن‌يكي را گرفته بود. پرسيدم: به معاد اعتقاد داري؟ جواب داد نمي‌دانم. بهش فكر نكردم. تعجب كردم. مي‌دانستم كه اين يعني آن لحظه نمي‌خواهد حرفي بزند. بعدترها كه نشستيم تا صبح بحث كرديم ديدم چه نگاه متفاوت و جالبي دارد. انگار كه نشسته باشد ساعت‌ها فكر كرده باشد. بيخود كه عشق من نيست;)

2.چند هفته پيش سينما چهار فيلم "خاک و خاکستر" را پخش كرد. نمي‌دانم ديديد يا نه اما آن‌قدر از سوژه‌اش خوشم آمد و باهاش درگير شدم كه امروز رفتم كتاب "خاکستر و خاک" را خريدم. حالا كه خريدمش ديگر براي خواندن آن‌قدرها اشتياق ندارم. عجيب‌ است ‌ها!

3. چند وقتي هست كه پراكنده شعر‌هاي گروس عبدالملکیان را اين ور و آن‌ور مي‌خوانم و به شكل عجيبي با شعرها ارتباط برقرار كرده‌ام. آخرين كتابش "سطرها در تاریکی جا عوض می کنند" است كه الان توي كيفم است. دوست دارم بروم زود بخوانمش.

4. خيلي براي كتاب خواندن وقت ندارم. شب‌ها توي تختم اگر خودم را بكشم مي‌توانم نيم ساعت بيدار بمانم. الان حدود يك هفته است كه دارم باغ‌گذر دوراس را كه 120 صفحه است مي‌خوانم. براي همين رفته‌ام سراغ كتاب شعر. خوبي‌اش اين است كه مي‌توانم هميشه توي كيفم داشته باشمش و هروقت كه وقت داشتم يك شعر بخوانم. پيشنهاد خوبي براي كتاب شعر داريد؟

5.تولد عزيز‌ترين دوست‌هايم است. ديروز تولد مریم بود و فردا تولد غزل است. خوشحالم که هردوشان شادند و عزیز:)

6.پس چرا آقاي دلپذير نمي‌آيد توي كوچه‌ي ما آهنگ آرش دي جي پخش كند و به ما پول بدهد؟

7.آدم هيچ وقت نمي‌تواند بفهمد چه شكلي است. هرچقدر هم كه توي آينه خودش را نگاه كند باز آن تصويري را مي‌بيند كه خودش از خودش تصور مي‌كند. چند وقت است كه سعي مي‌كنم خودم را توي خيابان پيدا كنم. آن‌هايي كه را كه تيپ‌شان،‌قدشان،‌راه رفتنشان،‌آدامس جويدنشان،‌آرايش كردنشان و حتا حرف زدنشان مثل من است. دوست دارم نگاهشان كنم و ببينم كه من چه شكلي هستم. دوست دارم ببينم بقيه‌ي آدم‌ها در مورد آن‌ها چه نظري دارند. دوست دارم خودم را:)

 

 

+  87/08/22 22:1   آتفه   | 

 

 از صبح سرم درد مي‌كند و از تختم بلند نشده‌ام. سرم درد مي‌كند و دارم به خواب‌هايم فكر مي‌كنم. شب خوبي نبود. مثل همه‌ي شب‌هايي كه آشفته چشم‌هاي گريه‌ايم را مي‌بندم و خواب‌هاي آشفته و بي‌سرو ته مي‌بينم و هي بيدار مي‌شوم و هي به ساعت نگاه مي‌كنم و چند دقيقه‌ بيشتر نگذشته است.

 طرف‌هاي ظهر يادم آمد ديشب چيزي توي خوابم ديدم كه خوشحالم كرد. بعدش فكر كردم و از اين تصوير به آن تصوير رفتم و يادم آمد. يادم آمد كه داشتيم باهم بالاي يك دشت رز آبي پرواز مي‌كرديم. يادم آمد كه يك روز صبح از خانه زده بوديم بيرون و نمي‌دانم كدام راه را رفته بوديم كه رسيده بود به يك دشت رز آبي. تصميم گرفته بوديم كه پروازكنيم آن‌جا را. وه كه چه پروازي بود! بهش گفتم. مي دانستم كه خوشحال مي‌شود. بله ما با هم پرواز كرديم. بالاي يك دشت رز آبي. حالا شما برويد فكر كنيد كه من مثل دختر‌هاي نوزده ساله از اين خيال‌ها و با هم بودن‌ها و پرواز كردن‌ها لذت مي‌برم. خب مگر غير از اين است؟

 

+  87/08/18 16:37   آتفه   | 

 

 يقظه توبه  محاسبه  انابه  تفكر  تذكر  اعتصام  فرار  رياضت  سماع   حزن  خوف  اشفاق  خشوع  اخبات زهد  ورع  تبتل رجاء  رغبت رعايت مراقبت  حرمت  اخلاص  تهذيب  استقامت  توكل  تفويض  ثقه  تسليم  صبر  رضا شكر  حياء  صدق  ايثار  خلق  تواضع  فتوت  انبساط  قصد  عزم  اراده  ادب يقين  انس  ذكر فقر  غنا مقام مراد  احسان  علم  حكمت  بصيرت فراست  تعظيم  الهام سكينه طمأنينه  همت  محبت غيرت شوق  قلق عطش  وجد  دهشت هيمان برق  ذوق لحظ  وقت  صفا سرور  سر نفس  غربت غرق  غيبت تمكن  مكاشفه  مشاهده  معاينه  حيات  قبض بسط  سكر صحو  اتصال  انفصال  معرفت فنا   بقا  تحقيق  تلبيس  وجود  تجريد  تفريد  جمع  توحيد

بعد نوشت: سوء تفاهم نشود یک وقت! این ها صد منزل سلوک از دید خواجه عبدالله است.

+  87/08/11 18:30   آتفه   | 

 

بغير از آنكه بشد دين و دانش از دستم...

 

+  87/08/09 21:53   آتفه  

 

من از اين دنيا هيچي نمي‌خوام. حتا تو رو. مامانمو،‌بابامو،‌سيگارو چاييو. مي‌گم هيچي ديگه. هيچي يعني اگر اومد به زورم گفت اين باسه تو من نمي‌گيرم. مي‌دوني چرا؟ نمي‌دوني؟! خاك بر سرت! خب... من ... درست و حسابي نمي‌دونم وسه چي. يه دوستي داشتم كه خيلي اون‌وري بود. اون‌وري ديگه! ‌زده بود زير همه چي. مي‌گم همه‌چيا! از صب تا شب مي‌گشت تو خيابونا. زيادم مي‌خوند. اصن پول خرج نمي‌كرد. اصنا! كتاباشم مي‌دزديد. سوار ماشينم هيچ وخت خدا نمي‌شد. لباسم نمي‌خريد. هيچي ديگه! ‌هيچي پول خرج نمي‌كرد. خب مي‌گم يه دقه صب كن!‌ من ... نمي‌دونم چي جوري دوس شدم باش. يني از طريق يكي ديگه از دوستام كه اون، هم اين وري بود هم اون وري. اين كه مي‌گم دوستم نبودا! نه! اين كه هم اين وري بود هم اون وري نه. اونو مي‌گم كه پول خرج نمي‌كرد. اون دوستم نبود. چن بار همين جوري و تو اين كافه مافه‌ها ديده بودمش. اون همش مي‌گفت من از دنيا هيچي نمي‌خوام جز همين سيگارم. ها؟ نمي‌دونم. خب شايد فقط سيگار مي‌خريد. حالا گير نده. اون همش اينو مي‌گفت. منم دوس دارم هي بگم من از دنيا هيچي نمي‌خوام. مي‌دوني يه حس خوبي به آدم مي‌ده. انگار همون موقه كه مي‌گي هيچي نمي‌خوام از دنيا يوهو ولت مي‌كنه اونم. خب خوبه ديگه! ‌ول مي‌شي. دوس نداري ول باشي؟

توضیح: هر سه شخصیت ساختگی هستند.

 

+  87/08/03 10:38   آتفه   | 

 

- واقعن گفتي عاشقمي؟

- خب آره!

- پس منم عاشقتم.

 

+  87/07/29 18:28   آتفه   | 

زنگ زدم كه حالش را بپرسم. حال خودش را. اما فقط از "قصيده" ‌ي كوچولوي بيست و پنج روزه‌اش گفت. خودش را يادش نبود. صدايش خسته بود. خستگي ناشي از شب بيداري. خستگي مادري. دوست داشتم با خودش حرف بزنم نه با يك مامان خسته كه تمام روز به فرزندش خيره مي‌شود و به بزرگ شدنش نگاه مي‌كند. دوست داشتم مثل هميشه به من بگويد مارگريتا. حال مرشدم را بپرسد. دوست داشتم چند تا فحش آبدار نثار مريم كند كه چرا خبري ازش نمي‌گيرد. دوست داشتم بهم بگويد كه چند تا شعر و داستان جديد دارد. كه توي فلان جشنواره برنده شده. كه دوست دارد ببيندم. كه مطلبم را چاپ كرده و منتظر مطلب بعدي‌ام است. اما هيچ كدامش را نگفت. تنها گفت كه "قصيده"  را خيلي دوست دارد.

 

+  87/07/28 20:53   آتفه  

 

خاك بر سرت كنن كه فكر كردي واقعن از ديدنت خوشحال شدم. من هميشه ازت نفرت داشتم. گاهي وقت‌ها فكر مي‌كردم اگر يك روز ديدمت حتمن به يك نحوي حالت رو مي‌گيرم. هر چند تو كودن‌تر  از اين ‌حرف‌ها هستي اما من فقط خودم رو بهت معرفي كردم كه وقتي از اتوبوس پياده مي‌شي با خودت فكر كني كه چقدر پير شدي. كه اين دوازده سال چقدر زود گذشت. اصلن جايم را هم براي همين بهت دادم. تقصير خودت بود! هيچ وقت با ما مهربان نبودي. تقصير خودت بود كه ما كلاس اولي‌ها را دوست نداشتي. تقصير خودت بود كه مامانم را يك روز يا نمي دانم شايد هم چند روز خواستي مدرسه و بهش گفتي حبيبي خيلي حرف مي‌زنه. خب چه كار مي‌كردم؟‌اگر حرف نمي‌زنم و مثل آن دختره كه آن گوشه مي‌نشست و هيچي نمي‌گفت و آخرش هم رد شد ساكت بودم خوب بود؟ فاميليش چي بود؟ آهان علي ‌طالب! حالا واقعن من رو شناختي؟

 

 

+  87/07/27 19:36   آتفه   | 

 

شب‌پره‌ها خواب مي‌بينند كه از آفتاب تابستاني ترسي ندارند

آفتاب

            خواب دقيقه‌يي را مي‌بيند كه به گوشه‌يي نشسته و

                                پاها دراز كرده و دنيا را نگاه مي‌كند

خواب مي‌بينند صخره‌ها

                           به نرمي آب مي‌شوند

                                و ريشه‌هاي درختان را مي‌بوسند

خواب مي‌بينند جاده‌ها

كه برمي‌خيزند و به ميهماني راه‌ها مي‌روند

پنجره‌ها خواب مي‌بينند

پنجره‌هاي مجاور را ديده‌اند.

 

خواب مي‌بينم آمدي.*

 

*شمس لنگرودي كه اين‌روزهايم  پر از  کلمات و صدایش است.

 

 

+  87/07/25 19:39   آتفه  

 

بي‌دغدغه، ‌بي‌هدف،‌ بي‌كار. خودمان را مي‌گويم؛ نسل بعد از جنگ.

 

+  87/07/18 19:55   آتفه   | 

 

اين روزهاي من و طبال مثل هم است. هر دومان تنهاييم و كسي سراغمان را نمي‌گيرد. مهم نيست. ما هم را داريم و خوشحاليم كه براي هم هستيم.

 

+  87/07/13 23:26   آتفه  

 

DSC00147.jpg

 اين نامه‌ي عاشقانه‌ي يك آتفه‌ي شش ساله است براي خواهرش فرشته كه دانشجوي تبريز بود. دم فرشته گرم كه هنوز نگهش داشته. خودم كه كلي با خط من در آوردي‌ام حال كردم. آن گيلاسي هم كه آن بالاست امضايم است:))

 

+  87/07/09 23:41   آتفه   | 

 

فكر مي‌كردم تو متفاوتي. براي همين هم اين‌طوري به سمتت كشيده شدم. فكر مي‌كردم آن كلاه و شال‌گردن و پالتو تنها تو را زيباتر مي‌كند. فكر مي‌كردم تنها تويي كه از همه زيباتر سيگار مي‌كشي و بوي سيگار را تنها وقتي كه همراه تو بود دوست داشتم. فكر مي‌كردم تنها تو مي‌تواني به كلمه‌ها شكل و شخصيت بدهي و همه‌شان را مثل هم تكرار نكني. فكر مي‌كردم دست‌هايم تنها كنار دست‌هاي تو زيباست. قد كوتاهم تنها كنار قدبلند تو مسخره نيست. حالا كه خودت نيستي دور و بر من پر از تو شده. حالا دوست دارم داد بزنم كه بابا دست بردار از سر ژوليده‌ي من! خسته شدم بس كه تو تكرار شدي برايم توي كوچه‌ و خيابان و كافه و هر گورستان ديگري!‌خسته شدم از ابروهاي پيوسته‌ي تو كه روي صورت همه هست. از دست‌هاي تو كه مال تو نيست و دست من را مي‌گيرد. از صداي تو كه هي تكرار مي‌شود از حنجره‌ي همه. از بهمن‌هاي تو كه توي دست‌ چپ همه هست. بس كن! يك نفرت به اندازه‌ي كافي به زندگي‌ام گند زد. اين همه تويي را كه تو نيست چطور تحمل كنم؟

+  87/07/09 20:49   آتفه  

 

سربازها بالاي برجك شب كسل كننده‌اي دارند. براي همين هم هرشب كه به خانه برمي‌گردم مي‌گويند: پيست! ‌و من هر شب سرم را تا جايي كه دماغم و سطح افق زاويه‌ي صفر بسازند بالا مي‌گيرم و نگاه مي‌كنم  به چهره‌ي آفتاب سوخته و چشم‌هايي كه شبيه دو تا نقطه است و دهاني كه درست شبيه يك دي بزرگ شده است و دندان‌هاي زردشان. من هم خنده‌ام مي‌گيرد. از آن خنده‌هاي محبوب من كه يك هه از دماغت مي‌زند بيرون و خودت انگار كه سكسكه كرده باشي مي‌پري بالا. از اين موقعيت بامزه خنده‌ام مي‌گيرم و دلم براي حوصله سررفتنشان مي‌سوزد و فكر مي‌كنم خب چه اشكالي دارد كه او هر شب فقط بگويد پيست و من فقط سرم را بگيرم بالا و فقط بخنديم به هم؟!

 

 

+  87/07/06 21:54   آتفه   | 

 

 اولين حق‌التحريرم را از این جا گرفتم. دوستش دارم چون حاصل چشم‌رنج خودم است.

   

+  87/07/03 0:48   آتفه   | 

 

 ‌من این کتاب را هرگز به كسي پيش‌نهاد نمی کنم .

 

+  87/06/23 14:54   آتفه   |