تبليغاتX
طبال ها
ما دقیقن منتظر چی هستیم؟
 

نمی دانم بیست سال پیش که تازه از مرحله جنینی به نوزادی رسیده بودم می توانستم تصور کنم که بیست سال دیگر در چه حال و هوایی هستم یا دارم چیکار میکنم یا نه . حتم دارم که نه ، همین طور که الان نمی توانم تصور کنم آن موقع چه حس و حالی داشتم از دیدن یک دنیای بزرگ ناشناخته .

توی این بیست سالی که زندگی کردم توی این دنیای کوچک ، توی این بیست سالی که هر روز صبح از خواب بیدار شدم و هر شبش خوابیدم ، گریه کردم و خندیدم و کلی چیز عجیب باور نکردنی دیدم و نخواستم که باور کنم ، دوست داشتم بهترین و موفق ترین باشم . حالا می بینم که تمام زندگیم همین بوده : برای زندگی کردن و بهترین بودن کافی بود خودم باشم . همین .

* فکر کنم آدم کلی حال کند اگرروز تولدش اولین اس ام اس تبریکش را از کسی بگیرد که فکرش را هم نمی کند : با آرزوی بهترین ها برای شما در سالروز تولدتان ( بانک پاسارگاد )

+  87/08/23 14:20   مریم میرجمالی 

ساعت ۱۲ شب با یک اس ام اس از خواب می پرم .

- دوستت دارم ...!

قلبم می لرزد . باورش نمی کنم . تا بحال نشده کسی را که خیلی دوستش داشتم مرا دوست داشته باشد . می گویم جدی ؟ ناراحت می شود . می خندم .

نمی فهمم دلیلش را . این که حالا چرا ؟ بعد از این همه مدت ، بعد از این همه بی خبری ، این همه تنهایی ، این همه دستهای خالیم که پر نشد با دستان کسی جز خودش .

می گویم دوست داشتن یعنی چه ، چرا ؟

موبایلش دیگر شارژ ندارد و من می مانم و کلی سوال و حسرت ...

+  87/07/24 16:50   مریم میرجمالی 

توی یک بعداز ظهر آرام و غیر منتظره ، توی دانشگاه ساکتی که انگار تمام کلاغ هایش مرده اند و صدایی نیست ، نشسته ام و به دخترک بزرگی ! نگاه می کنم که این روزها غریبه و مرموز شده است ... .

۱) نگاهم که نمی کند ، حواسش که به من نیست ، بغض می کنم و جلوی خودش میزنم زیر گریه . آنقدر بلند و طولانی که دستمال های کاغذی پر می شود از اشک هایی که فقط برای آرام شدن ریخته میشوند . خوابم می برد ، بیدار که میشوم با چشم های پف کرده امیدوارم که اشک ها کار خودشان را برای بدست آوردنش کرده باشند ...

۲) کسل شده ام  و کلافه . او را با کسی دیده ام که شبیه خودش نیست و با خود دوست داشتنی اش کلی توفیر دارد ...

۳) سرش را خم کرده و زیر چشمی نگاهم می کند . می بینمش .... ولی دوستش ندارم . کلی برایم شعر خوانده ، کلی برای خودش مدعاست ، برایم مهم نیست دیگر . حوصله ای ندارم.دلم یک عالم تنهایی می خواهد .!

 

 

+  87/07/24 16:45   مریم میرجمالی  | 

1.       من همیشه ناراضیم . مدام غر می زنم که فراموشم کردی و حواست به من نیست . مدام می گویم تنهایم و تو انگاری دوستم نداری . من همیشه تو را یادم میرود که آن بالایی و حواست به همه خستگی ها و بی تابی هایم است .خواستم بگویم تو خیلی بیشتر از آن که من فکرش را میکردم هوایم را داری.

2.       دارم کم کمک عادت می دهم خودم را به این دنیا و عادت هایش، دارم سعی می کنم آن طوری زندگی کنم که همه زندگی می کنند نه مدام با کلافگی و شکایت از دست همه. نمونه اش امروز بود که وقتی استخوان هایم داشت بین آدمها و در اتوبوس خرد می شد ، نه مثل همیشه اخم هایم را کشیدم توی هم، نه غر زدم و نه توی دلم کسی را نفرین کردم، آسوده و رها خندیدم و با لذت به الهه ناز بنان جان که داشت توی گوشم چهچهه می زد گوش دادم و فراموش کردم کجایم!

3.       نه من نامزد ندارم، دوست پسر هم. این را امروز هرچه توی گوش همکارم که می خواست با سماجت بفهمد چرا یک انگشتر نقره ناقابل انداخته ام توی انگشتم خواندم، باور نکرد که نکرد. هنوز هم گیر است که بفهمد پشت این انگشتری که من این همه دوستش دارم و از انگشتم درش نمی آورم چیست؟ ابلهانه می گفت ممکن است خواستگارهایت را از دست بدهی و من هرهر خندیدم. نمی دانم شاید من هم فردا مثل او از اینکه نبادا خواستگارهایم! بپرد درش آوردم بخشیدمش.اما کلن خیلی حال کردم که این همه شک برانگیز است.

+  87/05/13 20:8   مریم میرجمالی  | 

این پست را فقط برای آتفه و مریم می نویسم. آتفه که خوب مرا می شناسد که آدم ناامیدی نیستم، برعکس همیشه می خندد به من که این همه خوش خیالم . برای این گفتم که وقتی خواندند احساس نکنند تغییر کردم و غم هایم توی دلم سنگینی کرده که دارم سرشان غر میزنم.

درست است که ما بالای سر طبالمان نوشتیم " ما زندگی بهتری آغاز میکنیم، ما به سرزمین بهتری کوچ می کنیم. " اما خود ما هم که کتاب طبالها را خواندیم یادمان نرفته که طبال های قصه آخرش رسیدند به سرزمین خودشان که حتی آنجا هم جایی نداشتند. یادمان نرفته آخر این همه رنج و مصیبت خودشان و سرزمینشان را هم یادشان رفت.

نگاه کن آتفه، هنوز هم بالای سر طبال نوشته " ما دقیقن منتظر چی هستیم؟ " مسخره است وقتی ما هنوز نمی دانیم منتظر چه هستیم و  کجاییم و چه می خواهیم ادعا کنیم که قصد پیامبری داریم. مسخره است وقتی جدن تکلیفمان با خودمان مشخص نیست بخواهیم دیگران را هم هدایت کنیم. آتفه من ، قبول کن هر سه مان آنقدر بزرگ شدیم که مثل بچه ها نخواهیم دنیا را تغییر بدهیم  و بهتر کنیم . اصلن همه آنهایی که خواستند این کار را بکنند آخرش پشیمان شدند و فهمیدند دنیا تا بوده همین بوده که خوبی و بدی اش با هم باشد و کار ما ساختن است و شرایط را وفق مراد کردن.

حالا هم حرفم این است بیا هر سه تلاش کنیم خودمان را بیشتر بشناسیم و ببینیم چه میشود کرد که بیشتر از بقیه آدمهای مثلن زنده ، زنده بود و واقعن زندگی کرد. چه میشود کرد که مثل بقیه توی روزمرگی نمرد و آدم بود .

من فعلن همین قدر می فهمم که نباید ابلهانه فکر کرد که میشود دنیا را عوض کرد قبل از اینکه خودت را بشناسی و عوض کنی و بعد به فکر هدایت بقیه آدمها باشی . همین.

+  87/05/13 20:6   مریم میرجمالی  | 

"صورتش خوب مو درنیاورده. سرش را می آورد بالا. مثل اینکه چیزی را نگاه میکند. بعید است مرا دیده باشد. پیشانی اش درست وسط کادر دوربین است. ماشه را بکشم رفته، گور به گور شده. چه چشم های قشنگی دارد، سگ پدر؛ سیاه و درشت!پسر، سرباز به این خوشگلی در جبهه چه میکند؟ حیف نیست بمیرد؟ جنگ مال بچه خوشگل ها نیست، مال ماست؛ سیاه ها ، بدقواره ها ، درشت دماغ ها. اگر او را بکشم همه افسوس می خورند، هر که بشنود ناله و نفرین میکند، میگوید: «چلاق و شل باد دستی که تورا کشت.» او اگر بمیرد، دل خیلی ها می سوزد، جگر خیلی ها کباب می شود. مادرش خودش را می کشد، مویش را میکند، مثل ماده گرگی زوزه می کشد. خواهرهایش خاک بر سر می شوند... . خواهرهای خوشگلی هم باید داشته باشد. از آن عاشق کش ها حتماٌ، شهر آشوب!" *

وقتی نویسنده از زبان شخص داستان، داستانش را می نویسد، بیشتر به دلم می نشیند. احساس میکنم چقدر صمیمی از همه احساسات و افکارش تعریف می کند؛ بدون اینکه فکر کنی غریبه ای، همه اش را گوش میدهی و خودت قضاوت میکنی که شخصیتش چقدر ساده و قابل باور است.

"مردی که گورش گم شد" دومین رمان پر فروش ایرانی است.وقتی شنیدم دومین رمان پرفروش، هنوز شروع نکرده بودم به خواندنش. برای من که وقتی برای پیدا کردن بهترین ها ندارم ، شروعش با اعتماد کامل بود به کسانی که انتخابش کرده بودند. هرچند هنوز در حدی نیستم که بخواهم نقدش کنم، ولی آنقدرها که بزرگش کردند، بزرگ نبود.اما حتماٌ به یکبار خواندنش می ارزد.

"بچه خوشگل داشت حرصم را در می آورد.اصلاٌ حواسش به دور و برش نبود.شاید می خواست در راه وطنش بمیرد. همین جوری تخمی تخمی هم می خواست بمیرد. بکشمش به بهشت می رود؟ حدس می زنم خدا او را به بهشت ببرد.مگر ممکن است سرباز به این خوشگلی برود توی جهنم و هی بسوزد. اگر ماشه را فشار بدهم رفته. به هرکجا که می رود، برود. برود به درک."*

 

پی نوشت: شاید باید برای بار دوم بخوانم ، اما اگر شما خواندید و قشنگ بود ، برای من هم تعریف کنید.

* مردی که گورش گم شد / حافظ خیاوی . تهران: نشر چشمه، 1386.

پس نوشت: اگر رفتید سراغش ، "روزه ات را با گیلاس باز کن " اش را حتماٌ بخوانید.

 

+  87/04/27 21:9   مریم میرجمالی  | 

 

1.

دو ماه پیش :

 

آتفه [ با تصمیم راسخ ] : خداحافظ ، تا 4 تیر دیگر نمی نویسم . تا بعد از کنکور... .

من : جددددددددددددن؟ باور میکنم.

 

دو روز بعد:

 

آتفه [ با ...... تمام] : دوباره می نویسد... .

من [ با تعجب بیشتر ] : اااییییییییییییییی ، باور نمیکنم!

 

 

2.

حدودن دو هفته پیش:

همه یادداشت های آتفه از تو طبال پاک شده ، همه نگران شده کامنت نگران کننده می گذارند و سراغ آتفه را می گیرند.

 من : آتی چی شده ؟ کجایی ؟

آتفه [ با اندوه و خستگی ] : همین جوری، دیگه حوصله شو ندارم، فکر میکنم خیلی ذهنم و محدود میکنه.

من [ با کلی اصرار] : آخه چرا؟ آدم تا وقتی می نویسه زنده اس. بهونه الکی نیار. حتم دارم برمی گردی.

آتفه [ با ناااااز ] : آره شایدم برگشتم . اما فعلن نه . می سپارمش به شما دو تا... .

من ِ ساده : فکر کنم باید باور کنم !

دو روز بعد :

آتفه [ .......] : حضور مجددم را در طبال به خودم  تبریک میگویم.

من : اساسی حالت رو می گیرم.

 

پی نوشت : زیاد نگران نشوید ، فشار کنکور و درس خواندن زیاده . برای آتفه دعا کنید... .

 

+  87/04/19 16:9   مریم میرجمالی  | 

میشود وقتی غمگینی بروی توی اتوبان ، با سرعت زیاد بگازی و با صدای بلند آهنگ گوش کنی. (:

یا مثلن می شود برای چند دقیقه سرت را از توی پنجره پرت کنی بیرون و موهایت را بسپاری دست باد و جیغ بزنی! :0

من و مامان دقیقن امشب همین کار را کردیم، یعنی رفتیم توی خیابانها و اتوبانها گاز دادیم و لایی کشیدیم و با صدای بلند همراه مردی که توی ضبط میخواند، خواندیم و من سرم را از پنجره پرت کردم بیرون و موهایم را دادم دست باد و رقصیدم.

فکر کنم این تنها راهی بود که میشد هردومان تخلیه شویم از این همه فشار و دردی که این دوهفته داشت جانمان را میگرفت.شاید به قول اویی که نیامده رفت زندگی زیباتر از آن باشد که بخواهی ناراحت باشی و بد بگذرانی، نه؟

پی نوشت: هرکس امشب مارا دید،پیش خودش گفت یا مست کردند یا دیوانه اند، من هم امشب با تمام وجود حس کردم که دیوانه ها چه دنیای کوچک و قشنگ و شادی دارندها!

+  87/03/09 23:24   مریم میرجمالی  |