تبليغاتX
طبال ها
ما دقیقن منتظر چی هستیم؟

 

حقيقت اين است كه اين روزها خيلي چيزها تغيير مي‌كند. وقتي تمام روز را نشسته باشي پشت يك ميز و درگيري ذهني زيادي نداشته باشي به خيلي چيزها فكر مي‌كني. خيلي چيزها مفهوم‌شان را و خيلي از آدم‌ها هم ارزش‌شان را از دست مي‌دهند. بدون اينكه با مريم و غزل مشورت كنم دارم از اين‌جا مي‌روم. گفتم كه دارم تغيير مي‌كنم. هوس كرده‌ام بنشينم کنار بخاری و در آرامش به همه‌چيز فكر كنم. بايد فكر كنم...

پ.ن: نمي‌دانم سرنوشت اين‌جا قرار است چطور شود. شايد مريم و غزل بخواهند تيم جديدي با حرف‌هاي جديد‌تر درست كنند. من بايد کنار بخاری  خودم را گرم نگه دارم.

+  87/08/27 22:48   آتفه   | 

 

می روم بمیرم.

 

+  87/08/24 20:3   آتفه  

 

نمی دانم بیست سال پیش که تازه از مرحله جنینی به نوزادی رسیده بودم می توانستم تصور کنم که بیست سال دیگر در چه حال و هوایی هستم یا دارم چیکار میکنم یا نه . حتم دارم که نه ، همین طور که الان نمی توانم تصور کنم آن موقع چه حس و حالی داشتم از دیدن یک دنیای بزرگ ناشناخته .

توی این بیست سالی که زندگی کردم توی این دنیای کوچک ، توی این بیست سالی که هر روز صبح از خواب بیدار شدم و هر شبش خوابیدم ، گریه کردم و خندیدم و کلی چیز عجیب باور نکردنی دیدم و نخواستم که باور کنم ، دوست داشتم بهترین و موفق ترین باشم . حالا می بینم که تمام زندگیم همین بوده : برای زندگی کردن و بهترین بودن کافی بود خودم باشم . همین .

* فکر کنم آدم کلی حال کند اگرروز تولدش اولین اس ام اس تبریکش را از کسی بگیرد که فکرش را هم نمی کند : با آرزوی بهترین ها برای شما در سالروز تولدتان ( بانک پاسارگاد )

+  87/08/23 14:20   مریم میرجمالی 

 

۱. داشتيم از چهارراه ولي‌عصر رد مي‌شديم. درست يادم نيست ولي حتمن يكي از ما دست آن‌يكي را گرفته بود. پرسيدم: به معاد اعتقاد داري؟ جواب داد نمي‌دانم. بهش فكر نكردم. تعجب كردم. مي‌دانستم كه اين يعني آن لحظه نمي‌خواهد حرفي بزند. بعدترها كه نشستيم تا صبح بحث كرديم ديدم چه نگاه متفاوت و جالبي دارد. انگار كه نشسته باشد ساعت‌ها فكر كرده باشد. بيخود كه عشق من نيست;)

2.چند هفته پيش سينما چهار فيلم "خاک و خاکستر" را پخش كرد. نمي‌دانم ديديد يا نه اما آن‌قدر از سوژه‌اش خوشم آمد و باهاش درگير شدم كه امروز رفتم كتاب "خاکستر و خاک" را خريدم. حالا كه خريدمش ديگر براي خواندن آن‌قدرها اشتياق ندارم. عجيب‌ است ‌ها!

3. چند وقتي هست كه پراكنده شعر‌هاي گروس عبدالملکیان را اين ور و آن‌ور مي‌خوانم و به شكل عجيبي با شعرها ارتباط برقرار كرده‌ام. آخرين كتابش "سطرها در تاریکی جا عوض می کنند" است كه الان توي كيفم است. دوست دارم بروم زود بخوانمش.

4. خيلي براي كتاب خواندن وقت ندارم. شب‌ها توي تختم اگر خودم را بكشم مي‌توانم نيم ساعت بيدار بمانم. الان حدود يك هفته است كه دارم باغ‌گذر دوراس را كه 120 صفحه است مي‌خوانم. براي همين رفته‌ام سراغ كتاب شعر. خوبي‌اش اين است كه مي‌توانم هميشه توي كيفم داشته باشمش و هروقت كه وقت داشتم يك شعر بخوانم. پيشنهاد خوبي براي كتاب شعر داريد؟

5.تولد عزيز‌ترين دوست‌هايم است. ديروز تولد مریم بود و فردا تولد غزل است. خوشحالم که هردوشان شادند و عزیز:)

6.پس چرا آقاي دلپذير نمي‌آيد توي كوچه‌ي ما آهنگ آرش دي جي پخش كند و به ما پول بدهد؟

7.آدم هيچ وقت نمي‌تواند بفهمد چه شكلي است. هرچقدر هم كه توي آينه خودش را نگاه كند باز آن تصويري را مي‌بيند كه خودش از خودش تصور مي‌كند. چند وقت است كه سعي مي‌كنم خودم را توي خيابان پيدا كنم. آن‌هايي كه را كه تيپ‌شان،‌قدشان،‌راه رفتنشان،‌آدامس جويدنشان،‌آرايش كردنشان و حتا حرف زدنشان مثل من است. دوست دارم نگاهشان كنم و ببينم كه من چه شكلي هستم. دوست دارم ببينم بقيه‌ي آدم‌ها در مورد آن‌ها چه نظري دارند. دوست دارم خودم را:)

 

 

+  87/08/22 22:1   آتفه   | 

 

 از صبح سرم درد مي‌كند و از تختم بلند نشده‌ام. سرم درد مي‌كند و دارم به خواب‌هايم فكر مي‌كنم. شب خوبي نبود. مثل همه‌ي شب‌هايي كه آشفته چشم‌هاي گريه‌ايم را مي‌بندم و خواب‌هاي آشفته و بي‌سرو ته مي‌بينم و هي بيدار مي‌شوم و هي به ساعت نگاه مي‌كنم و چند دقيقه‌ بيشتر نگذشته است.

 طرف‌هاي ظهر يادم آمد ديشب چيزي توي خوابم ديدم كه خوشحالم كرد. بعدش فكر كردم و از اين تصوير به آن تصوير رفتم و يادم آمد. يادم آمد كه داشتيم باهم بالاي يك دشت رز آبي پرواز مي‌كرديم. يادم آمد كه يك روز صبح از خانه زده بوديم بيرون و نمي‌دانم كدام راه را رفته بوديم كه رسيده بود به يك دشت رز آبي. تصميم گرفته بوديم كه پروازكنيم آن‌جا را. وه كه چه پروازي بود! بهش گفتم. مي دانستم كه خوشحال مي‌شود. بله ما با هم پرواز كرديم. بالاي يك دشت رز آبي. حالا شما برويد فكر كنيد كه من مثل دختر‌هاي نوزده ساله از اين خيال‌ها و با هم بودن‌ها و پرواز كردن‌ها لذت مي‌برم. خب مگر غير از اين است؟

 

+  87/08/18 16:37   آتفه   | 

 

 يقظه توبه  محاسبه  انابه  تفكر  تذكر  اعتصام  فرار  رياضت  سماع   حزن  خوف  اشفاق  خشوع  اخبات زهد  ورع  تبتل رجاء  رغبت رعايت مراقبت  حرمت  اخلاص  تهذيب  استقامت  توكل  تفويض  ثقه  تسليم  صبر  رضا شكر  حياء  صدق  ايثار  خلق  تواضع  فتوت  انبساط  قصد  عزم  اراده  ادب يقين  انس  ذكر فقر  غنا مقام مراد  احسان  علم  حكمت  بصيرت فراست  تعظيم  الهام سكينه طمأنينه  همت  محبت غيرت شوق  قلق عطش  وجد  دهشت هيمان برق  ذوق لحظ  وقت  صفا سرور  سر نفس  غربت غرق  غيبت تمكن  مكاشفه  مشاهده  معاينه  حيات  قبض بسط  سكر صحو  اتصال  انفصال  معرفت فنا   بقا  تحقيق  تلبيس  وجود  تجريد  تفريد  جمع  توحيد

بعد نوشت: سوء تفاهم نشود یک وقت! این ها صد منزل سلوک از دید خواجه عبدالله است.

+  87/08/11 18:30   آتفه   | 

 

بغير از آنكه بشد دين و دانش از دستم...

 

+  87/08/09 21:53   آتفه  

 

من از اين دنيا هيچي نمي‌خوام. حتا تو رو. مامانمو،‌بابامو،‌سيگارو چاييو. مي‌گم هيچي ديگه. هيچي يعني اگر اومد به زورم گفت اين باسه تو من نمي‌گيرم. مي‌دوني چرا؟ نمي‌دوني؟! خاك بر سرت! خب... من ... درست و حسابي نمي‌دونم وسه چي. يه دوستي داشتم كه خيلي اون‌وري بود. اون‌وري ديگه! ‌زده بود زير همه چي. مي‌گم همه‌چيا! از صب تا شب مي‌گشت تو خيابونا. زيادم مي‌خوند. اصن پول خرج نمي‌كرد. اصنا! كتاباشم مي‌دزديد. سوار ماشينم هيچ وخت خدا نمي‌شد. لباسم نمي‌خريد. هيچي ديگه! ‌هيچي پول خرج نمي‌كرد. خب مي‌گم يه دقه صب كن!‌ من ... نمي‌دونم چي جوري دوس شدم باش. يني از طريق يكي ديگه از دوستام كه اون، هم اين وري بود هم اون وري. اين كه مي‌گم دوستم نبودا! نه! اين كه هم اين وري بود هم اون وري نه. اونو مي‌گم كه پول خرج نمي‌كرد. اون دوستم نبود. چن بار همين جوري و تو اين كافه مافه‌ها ديده بودمش. اون همش مي‌گفت من از دنيا هيچي نمي‌خوام جز همين سيگارم. ها؟ نمي‌دونم. خب شايد فقط سيگار مي‌خريد. حالا گير نده. اون همش اينو مي‌گفت. منم دوس دارم هي بگم من از دنيا هيچي نمي‌خوام. مي‌دوني يه حس خوبي به آدم مي‌ده. انگار همون موقه كه مي‌گي هيچي نمي‌خوام از دنيا يوهو ولت مي‌كنه اونم. خب خوبه ديگه! ‌ول مي‌شي. دوس نداري ول باشي؟

توضیح: هر سه شخصیت ساختگی هستند.

 

+  87/08/03 10:38   آتفه   | 

من شعر گفتن ، شعر خواندن و شعر دیدنت را دوست دارم. تنها همین. دنبال حرف دیگری نمی گردم بین آن همه صدا و آن همه دود و آن همه نگاه ...
+  87/08/02 7:21   مریم کاظمی  |