تبليغاتX
طبال ها
ما دقیقن منتظر چی هستیم؟
همه جا را خوب نگاه می کنم. همه چیز را خوب حفظ می کنم. احساس می کنم شبیه بازی های دوران دبستانمان است زندگی. فکر می کنم دارم فقط چند دقیقه ای از اتاق می روم بیرون تا یک چیزهایی جابه جا شود و من بیایم تو و بگویم چه بوده اند و برنده شوم. به همین راحتی و خنده داری. خلاصه که توی این یک ساعت باقیمانده جای همه چیز را خوب حفظ کرده ام (حتا خط های صورت پدرم را هم :( ) تا وقتی بر می گردم برنده باشم. اگر این حافظه یاری کند.
+  87/06/31 19:23   مریم کاظمی  | 

 رسیدن قدم های کوچکی که دوست نداشت پاییزی شود را به تمام خاله های دنیا تبریک و تهنیت عرض می نمایم! :)
+  87/06/29 23:19   مریم کاظمی 

 

دستش را گذاشته روی زنگ و بر نمی دارد همین طور. چشم هایم گیچ می خورد و مست می روم که در را باز کنم. انقدر خوابم که دلم نمی آید فحش بدهم به آن ناکسی که آن پشت ایستاده و این خانه ای که هیچ کس را ندارد درش را باز کند. صدایم در نمی آید. سرفه می کنم و می پرسم :"بله" زن پشت در با خنده و صدای جیغجیغیش میگوید: امشب ساعت 10 خونمون احیاست. تشریف بیارین!" گیج که بودم یک آن گیج تر هم می شوم. از خودم می پرسم :"مگه احیا فرداشب نبود؟" بعد با خودم فکر می کنم که شاید امشب فردای عصر دیروزیست که من یکهو خوابم برد. راستی راستی باور می کنم که یک روز تمام خوابیده ام و فکر می کنم که شاید باید پیش یک دکتر خوب(!) بروم برای این بیماری لاعلاج خواب. با خودم فکر می کنم شاید بهتر باشد این خیالات خام را بگذارم کنار و بپرسم و نمی دانم چه ممکن است فکر کند آدم آن پشت اگر سوالم احمقانه باشد. می گویم آخر آخرش می گوید کافر است و بی نماز و روزه و دین و خدا. ته تهش همین است که خیلی بهتر از این سردرگمی دردآلود بیمارگونه است. خیلی بهتر از خیلی چیزهای دیگر هم هست. (همه این افکار 10 ثانیه اینا بیشتر طول نکشید) می گویم: " مگه امشب احیاست؟" همان صدای جیغ جیغو می گوید: " نه عزیزم. فردا شبه. ولی ما دیدیم فردا خیلی جاها  برنامست، گفتیم برناممونو بندازیم امشب که همه بتونن بیان!!" از خودم لجم می گیرد. اف اف را می گذارم سر جایش. سه قدم می روم طرف اتاقم که بخوابم تا نپریده است این لعنتی از سرم. برمی گردم. اف اف را بر می دارم و می گویم:" خیلی ممنون! حتمن میایم!" صدا دارد از دور می آید و دارد با همان جیغ خردکننده اش می گوید:"... گفتیم امشب بندازیم همه بتونن بیان!"

 

+  87/06/28 22:44   مریم کاظمی  | 

به ساعت نگاه می کنم. حدود ۲ نیمه شب و من از ساعت ۷ که سوار شدم تا حالا هیچ نفهمیده ام. ۲ تا پسر از همان اول نشسته اند پشت سر من و هی یکریز دارند ترکی حرف می زنند با هم. موبایلشان که زنگ می خورد آن چنان فارسی روان صحبت می کنند که دلم می خواهد هیچ وقت قطع نشود آن لعنتی. هوا تاریک است و آسمان پر از ستاره و من غرق تاریکی نا مفهموم خودم. صدای یک خواننده ی زن ترک دارد از توی ضبط پخش می شود و من دوست دارم فکر کنم که دارد برای معشوق تازه از دست رفته اش می خواند با آن صدای غمگین. راننده هی سیگار می کشد و می رود. هی می رود و من را از دنیای خودم دورتر می کند.  آنجا واقعن یک دنیای دیگر است. چشم هایم را می بندم و واردش می شوم. راننده هی سیگار می کشد و من بیشتر حل می شوم توی آن دنیا و دورتر می شوم از این دنیا!:(

+  87/06/26 15:27   مریم کاظمی  | 

 

 ‌من این کتاب را هرگز به كسي پيش‌نهاد نمی کنم .

 

+  87/06/23 14:54   آتفه   | 

 

مي رفتم زير پتو. همه مي‌گفتند : اِ! آتفه كو؟ من ريسه مي‌رفتم آن زير با خيال كودكانه‌ي اينكه آن‌ها نمي‌بينند من را. داد مي‌زدم "من گم شدم!" و باز مي‌خنديدم. آن‌ها هم گاهي كه حوصله‌ام را داشتند بازي را ادامه مي‌دادند و طوري حرف مي‌زدند كه انگار من واقعن گم شده ام. بعد يكي‌شان پتو را از رويم كنار مي‌زد و بغلم مي‌كرد و مي‌گفت ايناهااااااااااش و من ريسه مي‌رفتم.

هنوز زير پتو مانده‌ام. منتظر! داد مي‌زنم كه گم شده‌ام. بدون ريسه! كسي ....

 

+  87/06/21 14:13   آتفه   | 

می نشینم و خیره می شوم توی آینه . به چشم هایم نگاه می کنم و توی صورتم دنبال خط هایی می گردم و با خودم می گویم هنوز زود است و حسرت می خودم از اینکه فاصله دارم هنوز با آن خط ها. خوب نگاه می کنم توی چشم هایم و احساس می کنم چشم چپم تاب دارد. تاب ندارد، فرق دارد با چشم راستم. یعنی کلن چشم هایم با هم فرق می کنند و خوب که دقیق می شوم می بینم کلن نیمه های صورتم شکل هم نیستند. ابروی چپم همیشه بهتر از همتای راستش بوده است. گوش چپم هم فرق می کند با راستش و مدل موهای چپ صورتم هم. می گویم چپ فرق می کند چون چپ را بیشتر دوست دارم با اینکه همیشه بیشتر جوش می زند و دوست دارم تفاوت  متعلق به او باشد وگرنه بین دو چیز نمی شود فهمید کدام با کدام فرق دارد. نیمه ی دیگر باید کدام شکلی میشده که نشده و اینها.  یاد" ویکنت دو نیم شده " می افتم و توی مغزم دنبال خاطره ای می گردم که تویش دو نیم شده باشم روزی و بیشتر که یادش می افتم ذوق می کنم که من نیمه ی خیرم را بیشتر دوست دارم : )

+  87/06/20 23:54   مریم کاظمی  | 

 

 بايد بنويسم كه امروز روز خوبي است. هوا خيلي خوب است و دارد يواش يواش بوي پاييز مي‌آيد. همه‌جا سايه است و باد آرامي مي‌وزد. من درد مارگريت دوراس را مي‌خوانم و كيف مي‌كنم. دلم براي داستان نوشتن تنگ شده است. يك سال يا بيشتر است كه چيزي ننوشته‌ام و از دوباره شروع كردن مي‌ترسم. دفترچه‌ي يادداشتم پر از موقعيت و سوژه است اما جرات نمي‌كنم بروم سراغش . فكر مي‌كنم اصلا نمي‌توانم شخصيت‌ها را آن‌طور كه هستند و دوست دارمشان بسازم. انگار هر چه آدم‌هاي بيشتري را مي‌بينم و مي‌شناسم و داستان‌هاي بيشتري مي‌خوانم براي خلق شخصيت ناتوان‌تر مي‌شوم. ساختن سخت است. شخصيت‌هايم زيادند. آدم‌هاي  زيادي با زندگي‌ها و افكار متفاوت توي آستين دارم. من اما آدم هاي پيچيده و مرموز را دوست دارم و دقيقن همين يك صفت را نمي‌توانم به آن‌ها نسبت بدهم. از خودم انتظار دارم كه نيكلاي وسيه‌والودويچ ستاوروگین شياطين را خلق كنم. بله خودم را با داستايفسكي مقايسه مي‌كنم. اين كه خنده‌دار نيست.مي‌دانم كه اين را در خواب‌هاي خوبم هم نمي‌بينم. اما بايد تمرين كنم و از ساده‌ترها شروع كنم. از آن‌هايي كه مثل خودم " رو" هستند و سفره‌ي دلشان را براي همه باز مي‌كنند بايد شروع كنم. از موقعيت‌هاي ساده. اما نمي‌توانم. براي همين است كه يك سال يا بيشتر است كه داستان ننوشته‌ام و تنها از شخصيت‌هاي شاهكار ديگران لذت برده‌ام.

 

+  87/06/18 15:33   آتفه   | 

 

از اين بازي مضحك و قديمي با حسي كه مجبورم ميكند بروم چيزي بخورم و آن يكي كه جلويش را مي‌گيرد خوشم مي‌آيد. جالبي‌اش اين است كه حس دومم هميشه برنده و نمي‌دانم از كجاي ذهنم تغذيه مي‌كند كه اين‌قدر قوي است. بله! ‌فقط به خاطر تكرار همين بازي ساده‌ست كه روزه مي‌گيرم.امروز فهميدم:)

 

+  87/06/17 16:35   آتفه   | 

چه قدر سگ ها را دوست دارم این روزها. مثل آنها دروغ می گویم وقتی از حالم می پرسند آدم ها. نمیدانم بیخود گریه نکردن و الکی خندیدن را از که یاد بگیرم ولی؟!

+  87/06/15 14:4   مریم کاظمی 

 

امروز روز خوبي نيست. هيچ!‌ اين‌باكسم پر شده از اسم دانشگاه ها و رشته‌ها. از عمران شريف بگير تا علوم تربيتي پيام نور و كارداني برق غيرانتفاعي كاشان!‌پر شده از ادمك‌هاي‌ خندان و گريان. پر شده از " كجا قبول شدي؟" و "‌مي‌ري؟" و " پس كي شيريني مي‌دي" و " بالاخره تو هم مهندس شدي" و " پول ندارم برم". خبر‌ها هم خوشحالم مي‌كنند و هم ناراحت. از صبح هر كس زنگ مي‌زند صدايش گرفته. خب معلوم است. همه بهترين را مي خواهند. همه گريه مي‌كنند و به هم مي‌گويند سرما خورده‌اند. روز متفاوتي‌ست.

خبر‌ها هم خوشحالم مي‌كنند و هم ناراحت. كلي تبريك و ماچ و بوسه مي‌فرستم براي دوست "صنعتي شريفي‌"ام و همين كه سند مي‌شود ادمك گريان براي آن يكي كه ناراحت نباش. دنيا كه به اخر نرسيده. نبي مي گويد تهران قبول شده و كلي خوشحالم مي‌كند. خودم را فراموش مي‌كنم كه بايد ناراحتش باشم و فكر مي‌كنم فقط به مريم. فقط به مريم. به مريم كه بايد جمع كند همه‌ي اسباب و اثاثيه‌اش و برود. آن هم كجا؟ آن‌ور دنيا! داريم حرف مي‌زنيم با هم و من همين طور گريه مي‌كنم.همين طور گريه مي‌كنم. مي‌گويد بيا شاد باشيم  . نمي‌توانم. مسخره‌است. وحشتناك است. بايد برود!‌فكرش را بكن!‌ آن هم كجا؟ ان ور دنيا. ان ور دنيا كه اين قدر سرد است و طفلكي مريم من كه اين قدر سرمايي است. داريم چت مي‌كنيم با هم. مي‌فهمم كه حالش بهتر از من نيست. مي‌گويد مي‌ترسم. هر دومان مثل احمق‌ها بحث را عوض مي‌كنيم. مي‌شويم مريم و آتفه‌ي هميشه. مسخره مي‌كنيم همه چيز و همه كس را و مي‌خنديم .انگار اصلا بلد نيستيم غمگين بمانيم. فكر مي‌كنم انگار حالا كه دارد مي‌رود دوست‌ترش دارم. بهش مي‌گويم كه برايم بنويس. مي‌گويد كه مي‌نويسد.خيالم آسوده‌ است.مي‌دانم كه مي‌نويسد.مي‌گويم حق نداري آن‌جا سيگار بكشي و قول مي‌دهد كه نكشد. خيالم آسوده و مي‌دانم كه قدر دانسته‌ايم هم را. مي‌دانم حالا كه مي‌رود افسوس نمي‌خورم كه كاش بيشتر با هم مي‌بوديم. انقدر كه توانستيم با هم بوديم. هر جا كه رفتم .هر جا كه رفت. مي‌دانم كه چقدر تاثير داشته‌ايم در زندگي‌ هم. مي‌دانم كه هر كداممان نبوديم اوضاع معلوم نيست چه مي‌شد. فكر مي‌كنم كه هرگر دور نبوده‌ايم از هم. حالا چطور مي‌توانيم تحمل كنيم. ان هم نه يك روز و دو روز!‌چهار سال! قرار مي‌گذاريم كه برويم در اين چند روزي كه مانده همه‌ي جاهايي كه دوست داريم بگرديم. يك بار ديگر. براي اينكه زنده‌ كنيم همه‌ي آن خاطره‌هاي خوب را. هه!چه حرف‌ها مي‌زنم من. خاطره‌ي بد هم داشته‌ايم من و تو مگر عشق من؟! چيزي نيست. چهار سال است. مثل برق اين روزها می آید و مي‌رود:(

پ.ن:آن ور دنيا يعني اروميه!

 

+  87/06/15 0:5   آتفه   | 

اصلن خودم می دانم و آینده ی گند خودم! یه هیچ کس هم مربوط نیست اصلن!
+  87/06/14 12:18   مریم کاظمی 

اس ام اس که می دهد می فهمم دوباره عاشق شده. ادامه که می دهد می فهمم توی خواب عاشق شده یا شاید هم عاشق خوابش. می خواهم برایش بنویسم که باید یک کار جدید بکند، یک کاری که یکهو همه چیز را از یادش پاک کند، یک کاری که برش گرداند اول. می خواهم بترسانمش از اینکه این یاد تا آخر عمر دست از سرش بر نمی دارد اگر کاری نکند، از اینکه ممکن است هر شب یک طور این کابوس عشق بیاید سراغش، آن وقت من تحمل دیوانه بازیها، غصه خوردن ها، سگ بازی ها و خنده ها و قاطی کردن های الکیش را ندارم. می خواهم بگویم ترا به خدا عشق من! عزیز من! دیگر خواب نبین! میخواهم، باید باید باید بگویم. این موبایل لعنتی شارژ ندارد و من ساکت می مانم و هی دیوانه میشوم از اینکه او باز هم خواب میبیند و من هیچ کاری بلد نیستم جز سکوت و میمیرم از اینکه او حالا هم دارد عاشق خوابش میشود (یا توی خواب عاشق) و من فقط می توانم این ها را بنویسم برای آرام کردن خودم. بیچاره عاشقی هایم، عاشقی هایش، عاشقی ...

+  87/06/14 2:30   مریم کاظمی  | 

« ... بشر توجه به مقصد و افق داشتن و تلاش برای به مقصود رسیدن را دوست دارد، نه نفس مقصد را و چه کسی می داند... نمی شود اطمینان داد ... حتا ممکن است تمام مقاصدی که بشر فعلی به آنها روی کرده است فقط در همین تلاش مداوم نهفته باشد، نه در ذات مقصد و مقصود تصور شده!...»*

   می خوانم. ده بار می خوانم و گیج می شوم و دلم می خواهد برگردم عقب، کنار آدم بایستم و ببینم چطور عاشق بوده، چطور فکر می کرده، چه می خواسته است  آن وقت ها. مقایسه کنم خودم را، خودمان را و با خیال راحت بگویم چه قدر دور افتاده ایم از تاریخ یا مطمئن شوم این همان راهیست که از اول جلوی پای ما بوده تلاشی مداوم، بی مقصد و شبیه من هایی بی پناه، تنها، بی حوصله و خواب آلود و تلاش هایی که مقصد ندارد هیچ کدام.  دوست ندارم باور کنم که تا حالا هم اشتباه آمده ام ولی شک می کنم به دین، دنیای با خدا، دنیای بی خدا، حقوق بشر،آدم های خستگی نا پذیر و تمام نا  شدنی....                                                                                                                            

سرم گیج می رود و چشم هایم را می بندم .12 ساعت تمام می خوابم وچشم هایم را که باز میکنم هنوز شک دارم بیشتر از گذشته، گذشته هایم،به هر وجودی. کتاب ها ، پرده ها، نوشته های روی دیوار، مقواهای رنگی چسبیده جلوی چشمم را، دنیایی که تویش غرق شده ام را خوب نگاه می کنم. فحش می دهم زیر لب و باز می بندم دوتا چشم خسته تر از خودم را. 

* یادداشت های زیرزمینی/ داستایوفسکی/ مترجم رحمت الهی 

+  87/06/09 19:57   مریم کاظمی  | 

 

 وقتي دارم فكر مي‌كنم كه حالم از كتاب‌ها‌ و مجله‌‌ها و روزهايم به هم مي‌خورد و ديگر بعد از ظهر‌هاي گرم تابستان را دوست ندارم و يك رقص حسابي با آن‌هايي كه دوستشان دارم و خوب بلدند شاد باشند و من را شاد مي‌كنند مي‌تواند اوضاع را رو به راه تر كند، مي‌تواند من را از اين نخوت و كسالت گرم اين روزها بيرون بياورد و براي مدتي هر چند كوتاه شادم كند چه چيزي مي‌تواند بيشتر از يك تلفن و دعوت براي مراسم رقص و پايكوبي خوشحالم كند؟ من كه مي‌گويم هيچ چيز.

 پ.ن: هيه! به خون اينجور جمله‌هاي بي‌سر و ته  تشنه‌ام.  

+  87/06/07 17:19   آتفه  

گویند بهشت و حورعین خواهد بودگر ما می و معشوق گزیدیم چه باک آنجا می و شیر و انگبین خواهد بودچون عاقبت کار چنین خواهد بود
                                                                                                                          خیام
+  87/06/05 22:59   مریم کاظمی 

هیچ وقت دوستش نداشته ام. شاید نمی داند که هیچ وقت دوستش نداشته ام. هیچ وقت نتوانسته آرامم کند و کلافگی محض بوده با هم بودنمان همیشه. با این حال شاید او فکر می کند که یک روز دوستش می داشته ام.هیچ وقت حرفی نزده ام که فکر کند می توانم دوستش داشته باشم. اما شاید فکر می کند من هم مثل همه ی آدم ها می توانم و باید از روی وظیفه مادرم را دوست داشته باشم. شاید خودش هم مادرش را دوست دارد چون فقط مادرش است. با این حال من هیچ یادم نمی آید آخرین باری که دوستش داشتم کی بوده. حتا یادم نمی آید که کی برایش گل خریده ام. با این حال او می خواهد دوستش داشته باشم. آن روز ها با هدیه ها و خوشگذرانی ها به اصطلاح خودش و این روز ها با تنها گذاشتن ها و دور ماندن هایش از من. دلم گاهی برایش می سوزد، برای خودم بیشتر.        گاهی فکر می کنم خدا، آفرید، تا دوست داشته شود مثل زن ها که مادر می شوند،تا دوست داشته شوند و من برای همین است که هر دویشان را دوست ندارم. هردوشان را، از هر نوعی که باشند. گاهی به خودم افتخار می کنم که وسیله ی ارضای نیاز های هیچ آدم و خدایی نیستم و گاهی هم لجم می گیرد. و از همه ی این احوالم چیزی نمیبرم جز لذت.  

+  87/06/04 23:10   مریم کاظمی  | 

 

من دوست داشتم "مواظب خودت باش!" گفتن‌هايت را. هيچ‌وقت مواظب خودم نبودم تا مريض شوم.چون دوستت داشتم وقت‌هايي كه مي‌گفتي " آخه چرا مواظب خودت نيستي دختر؟". تو خوب مي‌دانستي و هر بار برايم كلمه كم نمي‌گذاشتي.

* اين يادداشت مخاطب ندارد. همين‌جوري نوشتم. به خدا!

 

+  87/06/04 13:8   آتفه   | 

 

 ناگفته‌ها را در سكوت مي‌شنوم و راز‌ها را در سكوت فرياد مي‌زنم. عجيب به قدرت سكوت پي برده‌ام و پیدایش کرده ام. کم نیست. كافي‌ست گوش دهي به صدايش.

 

+  87/06/03 13:15   آتفه  

 

چرت زدن وسط كتاب خواندن را دوست دارم. سرم را مي‌گذارم روي كتاب باز و مي‌خوابم.با عينك! آن وقت انگار شخصيت‌هاي كتاب مي‌دوند مي‌روند توي سر من و خوابم مي‌شوند. مي‌آيند توي زندگي من دخالت مي‌كنند. با من چاي مي‌خورند و حرف مي‌زنند. فكرش را بكنيد! يا اينكه من مي‌روم پيش آن‌ها. همان جايي كه نشسته بودند قبل از خوابيدن من. مي‌روم و در بحثشان شركت مي‌كنم. آن‌ها مرا مي‌پذيرند در جمعشان. كاش مي‌توانستم اين‌طوري بروم و بعضي از قسمت‌هاي كتاب را كه دوست ندارم تغيير مي‌دادم. دوست دارم!

 *عکس از این جاست.

 

+  87/06/02 16:51   آتفه   |